جدايى بالاتر از آنچه در دل داشتم آشكار ساختم . ( 3 ) جدايى را دوست مىدارم نه به دليل خستگى ( از وصل ) بلكه تا شايد او بگويد : به من بگو : « حالت او در غياب من چون است ؟ » ( 4 ) آيا قبل از من بيمارى بدحال را ديدهاى كه براى بهبودش با فراق چارهجويى كند و به آن اميد بهبودى داشته باشد ؟
ص 205 « و ما ذا عسى . . . » ص 115 متن .
( 1 ) و سخنچينان چه خواهند گفت جز اينكه بگويند من به تو دلبستهام .
( 2 ) بلى سخنچينان راست گفتهاند ، تو محبوب منى ، هرچند اخلاقت از صفا برخوردار نيست .
ص 205 « ألا ليقل من . . . » ص 115 متن .
( 1 ) هان بگويد هركه مىخواهد آنچه مىخواهد كه همانا جوانمرد در كارى كه در توان دارد نكوهيده مىشود . ( 2 ) خداوند دوستى « مالكيّه » را مقدّر كرده است ، پس بر آن شكيبا باش ؛ گاهى كارها بر وفق تقدير انجام مىشود .
ص 206 « قال لى احمد . . . » ص 115 متن .
( 1 ) احمد درحالىكه نمىدانست چه مرا عارض شده به من گفت : « آيا بامدادان « عتبه » را براستى دوست مىدارى ؟ » ( 2 ) پس آهى برآوردم و گفتم : بلى ، دوستيى كه در بندبند رگهايم جريان يافته است .
اشعار شاهد باب پنجاهم ؛ جمع ميان مختلف و مؤتلف :
ص 215 « جارى أباه . . . » ص 127 متن .
( 1 ) وى دوش بدوش پدرش ( اسب را ) بتاخت ، درحالىكه چادرى از گرد و غبار ( ميدان سابقه ) را به يكديگر عاريت مىدادند . ( 2 ) آن دو تن هنگامى كه ( براى اسبدوانى ) خارج شدند ، گويى دو باز شكارىاند كه به آشيانه فرودآمدهاند . ( 3 ) تا وقتى كه دلها به تپش افتاد و افسار اسبها به يكديگر مماس شد ( 4 ) و فرياد مردم بلند شد : كداميك ؟ ( پيشى مىجويند ) در اينجا پاسخدهنده گفت : نمىدانم ! ( 5 ) پوست صورت پدرش درخشيد ، و او با شادابى و نشاط همىتاخت ( 6 ) چه شايسته است ، و چه شايسته است كه همسان او باشد اگر نبود رعايت منزلت پيرى و بزرگى .
ص 215 « خلقوا و ما . . . » ص 128 متن .
( 1 ) ايشان آفريده شدهاند ، و براى بزرگوارى آفريده نشدهاند ؛ پس گويى آفريده شده و آفريده نشدهاند . ( 2 ) روزى آنان شده و صفت بخشش روزيشان نشده ، پس گويى روزى آنان شده درحالىكه چيزى روزيشان نشده است .