فبقي في بطنه ثلاثة أيّام وثلاث ليال ، وصلّى في بطنه إلى ربّه واستغاث به ، فأمر سبحانه الحوت فألقاه إلَى اليَبس ، ثمّ قال له : قم وامض إلى نينوى ونادِ في أهلها كما أمرتك من قبل .
فمضى عليه السلام ونادى وقال : يخسف نينوى بعد ثلاثة أيّام ، فآمنت رجال نينوى باللَّه ونادَوا بالصّيام ، ولبسوا المسوح جميعاً . ووصل الخبر إلَى الملك ، فقام عن كرسيّه ، ونزع حلّته ، ولبس مسحاً ، وجلس علَى الرماد ، ونودي أن لا يذق أحد من الناس والبهائم طعاماً ولا شراباً . وجأروا إلَى اللَّه تعالى ورجعوا عن الشرّ والظلم ، فرحمهم اللَّه ولم ينزل بهم العذاب .
فحزن يونس وقال : إلهي من هذا هربت ، فإنّي علمت أنّك الرحيم الرؤوف الصبور التوّاب . ياربّ ، خذ نفسي فالموت خير لي من الحياة ، فقال :
يا يونس ، حزنت من هذا جدّاً ؟ فقال : نعم ياربّ .
وخرج يونس وجلس مقابل المدينة ،
شرح
در آنجا به درگاه پروردگارش دعا وتضرع كرد . لذا خداوند سبحان به ما هي فرمان داد يونسرا به خشكى افكند ، آن گاه خداوند به يونس فرمود : برخيز وبه نينوا برو وهمان طور كه قبلًا فرمانت داده بودم در ميان آنان نداى دعوت سر ده .
يونس به نينوا رفت وندا سر داد وگفت :
تا سه روز ديگر نينوا به كأم زمين فرو مىرود .
پس ، مردان نينوا به خدا ايمان آوردند ونداى روزه سر دادند وهمگى پلاس پوشيدند . خبر به پادشاه رسيد . أو هم از تخت خود برخاست وجامهء سلطنتىاش را در آورد وپلاسى پوشيد وروى خاكستر نشست وجار زده شد كه احدى از مردم وبهايم حق ندارد لب به غذا وآب بزند وهمگى به سوى خداى متعال پناه بردند واز بدى وظلم دست برداشتند وبدين سان خداوند بر ايشان رحم كرد وعذاب نازل نشد .
يونس اندوهگين شد وگفت : الهى ! من از همين موضوع گريختم ؛ زيرا مىدانستم كه تو مهربان ورئوف وشكيبا وتوبه پذيرى .
پروردگارا ! جان مرا بگير ؛ زيرا مرگ برايم بهتر از زندگى است . خداوند فرمود : اى يونس ! آيا از اين كار خيلى غمگين شدى ؟ عرض كرد :
آرى ، اى پروردگار من !
يونس بيرون رفت ودر جايى رو به شهر نشست وبراي خود سايبانى درست كرد
و