فلا تسألني عن شيء حتّى احدِث لك منه ذِكراً .
فانطلق موسى والعالم حتّى ركبا سفينة وفيها ناس من الركّاب - وموسى خالي الذهن عمّا في قصد العالم - فخرق العالمُ السفينة خرقاً لا يؤمَن معه الغرق ، فأدهش ذلك موسى وأنساه ما وعده فقال للعالم : أخرقتها لتغرق أهلها ؟ ! لقد جئت شيئاً إمراً ! قال له العالم : ألم أقل : إنّك لن تستطيع معي صبراً ؟ ! فاعتذر إليه موسى بأنّه نسي ما وعده من الصبر قائلًا : لا تؤاخذني بما نسيت ولا ترهقني من أمري عسراً .
فانطلقا فلقيا غلاماً فقتله العالم ، فلم يملك موسى نفسه دون أن تغيّر وأنكر عليه ذلك قائلًا : أقتلت نفساً زكيّةً بغير نفس ؟ ! لقد جئت شيئاً نُكراً ! قال له العالم ثانياً : ألم أقل لك : إنّك لن تستطيع معي صبراً ؟ ! فلم يكن عند موسى ما يعتذر به ويمتنع به عن مفارقته ونفسه غير راضية بها ، فاستدعى منه مصاحبة مؤجّلة بسؤال آخر إن أتى به كان له فراقه ،
شرح
پس ، موسى وآن مرد دانا به راه افتادند تا بر كشتىاى نشستند كه عدّهاى سرنشين داشت . موسى از آنچه در ذهن آن دانا مىگذشت بىخبر بود . آن مرد دانا كشتى را سوراخ كرد ، به طورى كه بيم غرق شدن آن مىرفت . اين موضوع موسى را به تعجّب واداشت ووعدهاى را كه داده بود از يادش برد .
لذا به أو گفت : كشتى را سوراخ كردى كه سرنشينان آن را غرق كنى ؟ كار ناروايى كردى ! مرد دانا گفت : نگفتم كه تو هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى ؟ ! موسى از اينكه وعدهء خود را فراموش كردهاست عذر خواهى كرد وگفت : مرا به سبب آنچه فراموش كردهام مؤاخذه مكن ودر كارم بر من سخت مگير .
آن دو به راه خود ادامه دادند ، تا به پسر بچهاى رسيدند . مرد دانا أو را كشت . موسى نتوانست خوددارى كند وبر أو خرده گرفت كه : شخص بىگناهى را بدون آنكه مرتكب قتلى شده باشد ، كشتى ؟ ! راستى كه كار ناپسندى مرتكب شدى ! مرد دانا دوباره گفت :
آيا به تو نگفتم كه هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى ؟ اين بار موسىديگر عذرى نداشت كه بياورد وبدان وسيله از مفارقت أو كه بدان راضى نبود ، جلوگيرى كند . لذا از أو خواست كه مصاحبتش مشروط به سؤالي ديگر باشد ؛ اگر براىبار سوم سؤال كرد از وى جدا شود .
موسى مهلت خواهى خود را چنين بيان داشت : اگر از اين پس چيزى از تو پرسيدم ، ديگر با من همراهى مكن واز جانب من