تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ميزان الحكمة — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
عُمراً . « 1 » بحث تاريخيّ في فصلَين : 1 - قصّة موسى والخضر عليهما السلام في القرآن : « أوحَى اللَّه سبحانه إلى موسى أنّ هناك عبداً من عباده عنده من العلم ما ليس عند موسى ، وأخبره أنّه إن انطلق إلى مجمع البحرين وجده هناك ، وهو بالمكان الذي يحيا فيه الحوت الميت ( أو يفتقد فيه الحوت ) . فعزم موسى أن يلقَى العالم ويتعلّم منه بعض ما عنده إن أمكن ، وأخبر فتاه عمّا عزم عليه ، فخرجا قاصدَين مجمع البحرين وقد حملا معهما حوتاً ميّتاً ، وذهبا حتى بلغا مجمع البحرين وقد تعبا ، وكانت هناك صخرة على شاطئ البحر فأويا إليها ليستريحا هنيئة وقد نسيا حوتهما وهما في شغل منه ، وإذا بالحوت اضطرب ووقع في البحر حيّاً ، أو وقع فيه وهو ميت وغار فيه والفتى يشاهده ويتعجّب من أمره ، غير أنّه نسي أن يذكره
شرح
درازتر است . بحثي تاريخي در دو فصل : 1 - داستان موسى وخضر عليهما السلام در قرآن : « خداوند سبحان به موسى وحى كرد كه يكى از بندگان أو از دانشى برخوردار است كه موسى برخوردار نيست وبه وى گفت اگر به مجمع البحرين برود ، أو را در آنجاخواهد يافت ودر هر جا كه ما هي مرده زنده شد ( يا ما هي ناپديد شد ) أو همان جاست . موسى تصميم گرفت كه آن مرد دانا را ببيند ودر صورت امكان پاره‌اى از دانش أو را فرا گيرد . موسى اين تصميم خود را با جوان خود در ميان گذاشت وهر دو به جانب‌مجمع البحرين حركت كردند ويك عدد ما هي بىجانى با خود برداشتند ورفتند تا به مجمع البحرين رسيدند . هر دو خسته شده بودند ودر آنجا كنار ساحل ، تخته‌سنگى بود . لذا به آن تخته سنگ تكيه دادند تا لختى بياسايند . امّا از ما هي غافل شدند وآن را از ياد بردند . ناگاه ما هي بىجان جنبشى كرد وزنده شد وبه دريا افتاد ، يا درهمان حال كه مرده بود به آب افتاد وزير آب رفت وآن جوان ما هي را مىديد واز كار آن به شگفت آمده بود . منتها يادش رفت كه قضية را به موسى بگويد . آن دو برخاستند ورفتند تا آنكه از مجمع البحرين گذشتند وچون بار ديگر خسته شدند موسى به أو گفت : غذايمان را بياور كه در اين سفر سخت خسته وكوفته شده‌ايم . اين جا بود كه آن جوان به ياد
هامش
( 1 ) . كمال الدين : 391 .