حتّى عرض عليهم بناته ، وقال : يا قوم ، إنّ هؤلاء بناتي هنّ أطهر لكم ، فاتّقوا اللَّه ولا تخزوني في ضيفي . ثمّ استغاث وقال : أليس منكم رجل رشيد ؟ ! فردّوا عليه أنّه ليس لهم في بناته إربة ، وأ نّهم غير تاركي أضيافه البتّة ، حتّى أيس لوط وقال :
لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى رُكْنٍ شَدِيدٍ
. « 1 » قالت الملائكة عند ذلك : يا لوط إنّا رسل ربّك ، طِب نفساً إنّ القوم لن يصلوا إليك . فطمسوا أعين القوم فعادوا عمياناً يتخبّطون وتفرّقوا ( القمر : 37 ) .
ثمّ أمروا لوطاً عليه السلام أن يسري بأهله من ليلته بقطع من الليل ويتّبع أدبارهم ، ولا يلتفت منهم أحد إلّاامرأته ؛ فإنّه مصيبها ما أصابهم . وأخبروه أنّهم سيُهلكون القوم مصبحين ( هود : 81 ، الحِجْر : 66 ) .
فأخذت الصيحةُ القوم مُشرِقين ، وأرسل اللَّه عليهم حجارة من طين مُسوَّمة عند ربّك للمسرفين ، وقلبَ مدائنهم عليهم فجعل عاليَها سافلَها ، وأخرج من كان
شرح
حتى دختران خود را به آنان پيشنهاد كرد وفرمود : اى قوم من ! اينان دختران منند ، آنان براي شما پاكيزهترند . پس از خدا بترسيد ومرا در باب ميهمانانم رسوا مكنيد . سپس فرياد كمك سر داد وفرمود : آيا در ميان شما آدم فهميدهاى پيدا نمىشود ؟ امّا مردم جواب دادند كه به دختران أو نيازى ندارند وبه هيچ وجه دست از سر ميهمانانش برنخواهند داشت . بالآخرة لوط نوميد شد وگفت : « كاش در برابر شما قدرتى داشتم يا به تكيهگاهى استوار پناه مىجستم » . . .
در اين هنگام فرشتگان گفتند : اى لوط ! ما فرستادگان پروردگار تو هستيم . خاطر آسوده دار كه اين قوم هرگز به تو دست نيابند . سپس نور چشم مردم را گرفتند وجماعت كورمال كورمال پراكنده شدند ( قمر : 37 ) .
آنگاه به لوط دستور دادند كه همان شب ، پاسى از شب گذشته ، خانوادهاش را حركت دهد وخودش به دنبال آنان رود وهيچ كس پشت سرش را ننگرد جز زنش ؛ زيرابه أو نيز همان عذابي مىرسد كه به مردم خواهد رسيد وبه أو خبر دادند كه مردم صبحگاهان هلاك خواهند شد ( هود : 81 ، حجر : 66 ) .
هنگام طلوع آفتاب ، صيحه قوم لوط را فرا گرفت وخداوند سنگهايى از گل كه نزد پروردگارت نشاندار بود ، برايشان فرو باراند وشهرهايشان را بر سرشان واژگونساخت وآنها را زير ورو كرد وهمهء مؤمنانى را كه در شهر بودند نجات داد ودر آنجا جز يك خانه
هامش
( 1 ) . هود : 80 .