وى بالنسبه به اهالى ملك حركتى خلاف كنند ، فى الفور گوش و دماغش را بريده او را مثله كنند . تا سه روز همه به آرامى گذشت ، اما در شب چهارم ، بعضى از اشرار خبر فوت نادر را در افواه انداختند ، و خبر فىالفور شايع شده عوام كالانعام از جاى برآمده بر ايرانيانى كه در اطراف شهر بهجهت محافظت مقرر بودند ، حمله برده بىخبر بر سر ايشان تاختند ؛ و ايرانيان چون دستهدسته متفرق و بىخبر بودند ، تا رفتند بدانند چه خبر است ، همه را عرضهء شمشير ساختند . و چيزىكه بيشتر سبب نفرت از دنائت طبع امراى دهلى است ، اين است كه : چون اين خبر بديشان رسيد ، عساكر ايرانى را كه به جهت حفظ و حمايت ايشان مقرر شده بود به عوام سپردند ، بلكه بعضى از ايشان به اتلاف آن بيچارگان مدد كردند .
نادر چون اين قضيه را شنيد ، چند نفر فرستاد تا به مردم بفهمانند كه خبر بىپا و خطر دردست است . اما كسانى را كه فرستاده بود نيز كشته شدند . نادر با كسانى كه در دور او بودند آنشب را در سراى خود گذرانيد ، و در طلوع فجر سوار شده در ميان شهر رفت و خواست تا شورش مردم را فرونشاند ، اما اين معنى سبب ازدياد شورش عوام شده سفاهت آغاز كردند .
همهء مورخانى كه تاريخ نادر را نوشتهاند ، اتفاق دارند براينكه ، نادر نمىخواست به خلق اذيتى برسد يا برساند .
فريزر صاحب كه خود معاصر است و در اين واقعه حضور داشته است مىنويسد كه : تفنگى به نادر انداختند ، لاكن خطا كرده به يكى از امرا كه نزديك وى بودند رسيده از پا درآورد . چون نادر حال بدين منوال يافت ، و لشكر هم در اين وقت از اردو به شهر رسيده بودند ، حكم به قتل عام داد . همينكه دست لشكريان به شمشير رفت ، دست عوام الناس از حركت افتاد . از طلوع آفتاب تا وصول شمس به وسط السماء ، كشته بود كه بالاى هم مىريخت . گويا تأديب اين مردم را شعلهء شمشير كفايت نبود ، كه آتشى در يكى از محلات زبانه كشيد و به جميع اطراف شهر سرايت كرده خرمنسوز جان و مال تيرهروزان گشت . نادر بعد از
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 491
مساهمون: سر جان ملكم
ص٤٩١