تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
و پاشاى بغداد مقرر شده بود راضى شدند ، و قارص و ايروان با جميع ممالكى كه در ازمنهء سابقه درين صفحات متعلق به دولت ايران بود واگذار كردند . در اين اوقات نادر ديد وقت آن است كه پرده از روى كار برگيرد ، خبر فوت عباس بن طهماسب ، طفلى كه به سلطنت برداشته بود ، هم درين اوقات رسيد . و چون رسم متداولهء سلاطين ايران است كه ، هرسال در هنگامى كه خورشيد به نقطهء تقاطع ربيعى رسد ، آن‌روز را عيد كنند و ، به جهت اجراى مراسم ، همهء اعيان و صناديد ملك در دربار حاضر گردند ، نادر فرمانى به احضار جميع صاحب منصبان ملكى و لشكرى از اقاصى و ادانى صادر كرده فرمان داد تا در روز مزبور به جهت اجراى مراسم عيد در جولگاى مغان جمع شوند . و همچنين فرمود تا عمارات عديده به جهت عجالهء وقت كه امرا منزل كنند برپا نمايند و ، آنچه اسباب لوازم رفاه و عيش‌وعشرت است به وضع ملوكانه مهيا دارند . آورده‌اند كه جمعيت از صدهزار متجاوز بود ، اگر لشكريان نيز داخل اين عدد باشد ، شايد اغراق نباشد . چون مردم جمع شدند . نادر در صبح عيد به احضار رؤسا فرمان داده ، چنان كه ميرزا مهدى گويد ، ايشان را مخاطب ساخت و گفت : شاه طهماسب و شاه‌عباس هردو پادشاه و پادشاه‌زاده در مهد و سرير موجودند ، ايشان را يا هركس كه برازندهء افسر سرورى دانيد به رياست و سلطنت برداريد . من آنچه حق كوشش بود بجاآوردم و مملكت خود را از دست افغان و روم و روس خلاص كردم . مردم همه به اتفاق گفتند كه : پادشاهى حق كسى است كه مملكت را از دست اعدا خلاص كرده و ، فقط هم او مىتواند حفظ كند . نادر ابا كرده سوگند ياد كرد كه ، هرگز انديشهء سلطنت ايران در خاطرش خطور نكرده است ، و تا يك ماه هرروز اين مطلب در ميان بوده ، اصرار و امتناع طرفين صورت ازدياد مىگرفت ، تا اينكه بالاخره نادر مسئول مردم را به اجابت مقرون داشت . و در وقتى كه على الظاهر سر رضا جنبانيد گفت كه : از زمان رحلت حضرت رسالت‌پناهى چهار خليفه بعد از يكديگر متكفل امر خلافت شده‌اند ، شاه اسماعيل