جعفر قلى خان مردى بود دلير و شجاع و جاهطلب و ، اگرچه نسبت به برادر بزرگتر خود آقا محمد خان هميشه در مقام اطاعت و انقياد مىزيست ، اما مأمول نبود كه با برادرزادهء خود بابا خان « 1 » ، كه آقا محمد خان او را على رؤس الاشهاد وليعهد خود ساخته بود ، همان نهج مسلوك دارد . وقتى حكومت اصفهان را از برادر استدعا كرد ، لاكن مسؤل وى به اجابت مقرون نگشته ، بعد ازان به حكومت يكى از اضلاع مازندران منصوب گشت . و او چون چنين دانست كه سبب اين عمل شكى است كه هنوز در صداقت او مىرود ، رنجيدهخاطر گشت و ، بدينسبب چون آقا محمد خان او را به دربار طلبيد ، به معاذير متمسك شده از آمدن ابا نمود . آقا محمد خان انديشناك شد . و چون جعفر قلى خان خود رشيد و سپاهيان قاجار را نيز با وى تعلقى تام بود به نوعى كه گويا او را مىپرستيدند ، بيم كرد كه اگر ظاهرا با وى حركتى خلاف كند ، مبادا مورث فتنه شود ، لهذا مادر جعفر قلى خان را راضى كرد كه به مازندران رفته فرزندش را آرام كند ، و حكومت اصفهان را يا هرچه او را دوباره بر سر محبت و اعتماد سابق آرد ، به وى وعده كند و ، گفت : آنچه مىخواهم اين است كه همين طور كه به اصفهان مىرود مرا ببيند تا بر من يقين شود كه برادرم گذشته را فراموش كرده است .
مختصر اينكه جعفر قلى خان بعد از آنكه به ايمان مغلظه سلامت خود را يقين كرد و ، به او وعده كردند كه يك شب بيشتر در طهران نخواهد ماند و ، روز ديگر به جانب حكومت خود خواهد رفت ، راضى شد . و چون به طهران رسيد ، با اظهار بشاشتى تمام او را ملاقات كرده شب به آرامى گذشت . روز ديگر بعد از آنكه آقا محمد خان دستور العملهائى كه بايد بدهد داد ، گفت : گويا هنوز عمارتى كه تازه ساختهام ، نديدهاى ؟ بابا خان را همراه ببر و عمارت را تماشا كن و پيش من بيا .
جعفر قلى خان رفت كه عمارت را ببيند ، هنوز پادر كرياس « 2 » نگذاشته بود كه ، چند نفر
هامش
( 1 ) - مراد فتحعلى شاه است ( ح ) .
( 2 ) - كرياس بالكسر و ياء تحتانى ، بالاخانه را گويند ( ش ) .