تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
كرده و ، به مدد فوجى از اهالى شهر كه فراهم آورده به برادر كوچك خود محمد حسين خان سپرده بود . بدون اينكه خون‌ريزى شود ، امراى مزبور را گرفت . و خبر اين واقعه به عبد الرحيم خان برادر ديگرش كه در اردوى لطفعلى خان بود فرستاد . وقتى كه اين خبر رسيد ، اردوى لطفعلى خان در حوالى قريه‌اى در پنج فرسخى قمشه مقام داشت ، و لشكر آقا محمد خان نيز در قمشه بود . سردار لشكر آقا محمد خان برادرزادهء او فتحعلى خان معروف به بابا خان بود ، كه در آن وقت بيست و دو سال عمر داشت . برادر حاجى ابراهيم اين خبر را به دوستان خود و امرائى كه با وى مواضعه داشتند فرستاد و ، قرار برين شد كه چون ظلمت جهان را فراگيرد ، بعضى از تفنگچيان به طرف سراپردهء لطفعلى خان شليك كنند و ، على الفور نعره و غوغا برآرند ، و همين علامت اجتماع ياران شد . به مجرد صداى تفنگ اول ، از هرطرف اردو غوغا برخاست و لشكر فوج‌فوج در حركت آمد . لطفعلى خان ازين قضيه تعجب كرده برآشفت و كسانى كه نزديك بودند متعاقب يكديگر به‌جهت استكشاف حال فرستاد ، تا بالاخره فرستادگان وى مراجعت كردند و او را گفتند : مصلحت در اين است كه بر اسب برآمده جان بدر برد . از آنرو كه لشكريان به خصومت برخاسته‌اند . لطفعلى خان هريك از سرداران را طلب كرد كسى متابعت ننمود ، مگر طهماسب خان فيلى و هفتاد تن ديگر كه با وى ماندند . لهذا به خيال اينكه هنوز شيراز در دست است با اين شرذمهء « 1 » قليل به آن صوب ايلغار كرد . روز دوم حركت خبر آنچه واقع شده بود به وى رسيد ، اما چون به قدر سيصد نفر سوار ديگر به وى پيوسته بود ، دل از جاى نبرده تا پشت قلعهء شيراز برآمده ، و شخصى نزد حاجى ابراهيم فرستاده سبب وقوع اين حركت را سؤال كرد . حاجى ابراهيم گفت : به لطفعلى خان بگو كه من بر ارادهء تو وقوف يافتم و ، راه ديگر به‌جهت سلامتى خود ندانستم ، مگر اينكه ترا از ملك آواره سازم . و هم به او بگو كه : اميد از شيراز به‌كلى قطع كن و ، اگر جان خود را
هامش
( 1 ) - شرذمه بكسر شين معجمه و سكون راى مهمله و كسر ذال معجمه ، جمعى اندك از مردم ( ش ) .