بعد ازين كيفيت ، على پسر ابو الحسن را با جمعى از طايفهء مخالف منازعه اتفاق افتاد ، و اين صورت در يكى از كوهها در وقتى كه ايشان گلهء خود را به صحرا كرده بودند واقع شد . و ايشان على را چندان بزدند كه از حس و حركت افتاده ، او را مرده پنداشتند و جسد وى را در غارى انداختند . سگ على چون ديد كه كارى نمىتواند كرد ، و در دور مراقب آن جماعت بود ، تا اينكه يكى از ايشان كه در آن هنگامه دستى قوى داشت ، اتفاقا خم شد ، سگ على فرصت يافته برجست و در حلقش آويخت و حلقومش را چنان بدريد كه در ساعت جان بداد . و بعد از آن روى به چادر صاحب خويش نهاد . چون اقارب على سگ را بىصاحب ديدند ، دانستند كه واقعهاى پيشآمده ، بالاخره به اشارهء سگ راه به غار برده جسد على را نيم مرده يافتند . على صورت واقعه را برايشان نقل كرد .
نزاعى ميان طايفهء ايشان و لران روى داد و منجر به اين شد كه قبيلهء على به فارس مهاجرت كردند . و در شيراز پسر بزرگ على را آوازهء شجاعت بلند شد .
ابو طالب پسرزادهء على به جهت فتح شبانكاره « 1 » در نظر اتابك سنقر كه در آن اوان حكومت فارس داشت ، چنان جلوه كرد كه اتابك وى را مخاطب نموده گفت : چيزى بخواه . ابو طاهر گفت : اسبى مىخواهم كه در روز جنگ مرا بخوشى بكشد . اتابك گفت : باز چيزى بخواه . گفت : اگر مصلحت دانى لقب اتابكى عنايت فرما . اتابك گفت : باز هم اگر حاجتى دارى بگوى : گفت قدرى لشكر به من ده تا لرستان را جهت اتابك مستخلص كنم . اتابك جميع ملتمسات وى را مبذول داشته ، و ابو طاهر با پنج هزار سوار به جانب لرستان رفت و آن ملك را به حيطهء تصرف درآورد .
تفأل ابو الحسن دربارهء نبيرهاش صورت وقوع يافت . لاكن شكرانهء حقوق نعمت و تربيت چنين مىنمايد كه ، از صفات ابو طاهر نبود ، زيرا كه بعد از تصرف ملك ، اول كارش اين بود كه سر از اطاعت حكام فارس پيچيده ، پسرش هزار
هامش
( 1 ) - شبانكاره دهى است مستحكم در دشتستان به مسافت چند ميل از بوشهر ( حاشيه ) .