گويد : وقتى كه از شرور شراب خراب بود ، فرمود تا سر تركان خاتون را بردارند ! حسب الحكم ، سر پرغرور مقبول وى را بريده در طشتى طلا به نظر وى درآوردند .
چون سر را ديد ، برداشته لعلى كه در گوش داشت چنان كشيد كه گوش را دريد و به نزد مطربان انداخت . بعضى از صاحبمنصبان هلاكو خان كه حضور داشتند ، بر آن امر انكارى عظيم كردند ، و بنابراين على الفور به قتل رسيدند .
چون اين اخبار به مسامع ايلخان رسيد ، نايرهء غضب وى بالا گرفت ، و فى الحال از ديوان پادشاهى حكم به قتل برادر سلجوقشاه محمد كه در آن اوقات به وكالت در اردوى ايلخان بود جارى شد ، و همچنين دو لشكر قوى نيز مأمور به جانب فارس گشت . سلجوقشاه چون از حالت مستى بازآمده بر افعال خويش واقف شد ، و از كيفيت حادثه در اردوى ايلخان و كشته شدن برادر ، و مأمورى لشكر مستحضر گشته ، از عاقبت انتقام ايلخان پاى ثباتش متزلزل گشته جاى درنگ نديد ، از شيراز گريخته به جانب كازرون رفت . لاكن لشكر تعاقب وى نموده او را دستگير كرده به جزاى اعمال خويش رسانيدند .
بعد از وى حكومت فارس و متعلقات آن به آبش خاتون رسيد كه نسب از سلغر داشت و زن منكو تيمور پسر هلاكو بود ، و او نيز در تبريز وفات يافته چراغ دودمان اتابكان فارس فرونشست « 1 » .
هامش
( 1 ) - چون خبر فوت آبش خاتون به شيراز رسيد ، مصنف تاريخ وصاف ، ميرزا فضل اللّه ، در مرثيهء آبش خاتون ، اين چند شعر انشا نمود :تخت را گر بخت بودى كى شدى شه زو جدا * تاج را گرديده بودى برابش بگريستى
وارث ملك سليمان رفت در خاك اى دريغ * كو سليمان تا بدان بلقيس خوش بگريستى
چرخ هرساعت به چشم كوكب و اشك شفق * شايدى گر در غم آن ماهوش بگريستى
كوس نوبت گر بنالد ناله اين دم درخور است * جام مجلس گو كه تا در ماتمش بگريستى
گل به ياد روى او چون چهره خونآلود كرد * شايد ار نرگس بر آن چشمانكش بگريستى( ح ) .