تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
رسيد كه رومانوس را رعايا قيد كرده به قتل رسانيده‌اند . پس عزم تسخير دشت قبچاق و خزر كه مسقط الراس آل سلجوق بود ، از نهادش سر برزد . و در اين اوقات از بلاد عربستان تا رود جيحون خطبه به نام او مىخواندند . و دولتى بىپايان از تاراج روم به دست آورده بود و ، دويست هزار لشكر پابه‌ركاب داشت . بعد از شكستن رومى ، بيشتر ممالك خوارزم را مسخر نموده فرمود تا بر جيحون پل بستند و بدون ممانعت از جيحون گذشت . ولى ازين طرف جيحون ، داعى اجل او را به جانب دشت خاموشان خواند . تبيين اين مقال آنكه ، در محاصرهء يكى از قلاع كه برزم نام داشت و حاكم آن يوسف‌نامى معروف به يوسف كوتوال بود ، مدتى لشكريان و سلطان را زحمت رسيده بود ، و صورت فتح در آينهء مراد جلوه نمىكرد ، و ازين باب تعويق كلى در فتوحات خوارزم افتاد ، تا بالاخره قلعه مفتوح و والى آن دستگير گشت . بر سلطان غضب مستولى گشته حكم كرد يوسف را به حضور آوردند ، و چون يوسف را حاضر ساختند وى را خطابهاى عنيف كرد و او را بر لجاجت و سرسختى كه در محافظت قلعه به مخالفت سپاه ايران نمود ، سرزنش و تقريعى « 1 » سخت و شنيع نمود . يوسف در جواب سخنان درشت گفت : سلطان حكم به قتل وى كرد . يوسف چون از جان نااميد گشت ، دست به دشنه و به سلطان حمله كرد . غلامان خواستند وى را نگذارند . سلطان ايشان را فرمود مانع نشوند . و چون در تيراندازى خود را بىعديل مىدانست ، دست به تير و كمان برده تيرى به جانب يوسف انداخت . تير خطا شد و پيش از آنكه دست به تير ديگر برد ، از تيغ يوسف سرش به خاك آمد . يوسف را در همانجا پاره‌پاره كردند ، و سلطان را به خيمهء ديگر بردند . سلطان با ياران خطاب فرموده گفت : به خاطرم مىآيد دو حرفى كه وقتى از عاقلى شنيدم . يكى اينكه مرا گفت : هيچكس را به ديدهء استحقار و استخفاف منگر . و ديگر آنكه خود را بزرگ مشمار و بر شجاعت خويش اعتماد مكن ، و من هردو اين پند را سهل انگاشتم . ديروز بر
هامش
( 1 ) - تقريع : سرزنش و ملامت كردن ( ح ) .