رجوع نمايد ، و الا آمادهء جنگ باشد . گشتاسب از اين مكتوب غضبناك شده جنگ شروع شد ، در معركهء اول زرير برادر گشتاسب به دست بيدرفش پسر ارجاسب جان داد ، لاكن بيدرفش نيز به ضرب شمشير اسفنديار پسر گشتاسب « 1 » ، بر خاك افتاد . بالأخره لشكر ارجاسب شكست فاحش خورده به مملكت خود گريختند .
چندى بعد ازين محاربه حيلهاى گشتاسب اسفنديار را بر آن داشت كه گردن از اطاعت پيچيده ، كوس استقلال فرو كوفت ، و بعد از اندك مدّتى باز چنين مىنمايد كه به دربار رجوع نموده مقيد شد . هنوز خبر حبس اسفنديار به توران نرسيده بود كه پادشاه آن مملكت ارجاسب ، لشكر به ايران كشيده گشتاسب را شكست داده دختر او را به اسيرى برد . گشتاسب از همهجا مأيوس ، اسفنديار را از حبس بيرون آورده استمالت نمود و گفت : اگر او در استخلاص خواهر خود كوشد ، تاجوتخت را به او واگذارد . اسفنديار قبول اين معنى نموده با لشكر متوجه روئيندژ كه پاىتخت ارجاسب بود ، گشت . گويند كه از بلخ به آن شهر سه راه بود : يكى به مسافت چهار ماه ، و ديگر دو ماه و ، ديگر شش يا هفت روز لاكن اين راه آخر صاحب زينة التواريخ گويد : دشتى بود چنان بىآبوعلف ، مشحون بر جانوران درنده و حيّات كشنده ، چنان كه هيچكس خيال مسافرت آن راه را نبستى « 2 » . اسفنديار عزم كرد كه ازين راه ، سالك منزل مقصود گردد . شصت نفر از مردان كارديده انتخاب نموده و ، باقى لشكر و ساير اسباب و اثاثه را به پشوتن ، برادر خود ، سپرده او را فرمان داد كه ، از راهى كه دو ماه مسافت است ، متوجه روئيندژ شوند . و همچنين وصيّت كرد كه ، چون به پاىتخت دشمن نزديك شوند ، منتظر علامت آتش باشند ، و به مجرد ديدن آتشهاى افروخته ، يورش به شهر ببرند . اسفنديار با شصت نفر از ياران خود ، درزى تجار برآمده و اشياى نفيسه و امتعهء فراوان همراه برداشته ، از دشت مذكور به سلامت گذشته ، بىآنكه كسى
هامش
( 1 ) - بعضى گويند كه اسفنديار پسر گشتاسب نبود بلكه يكى از شجاعان بود ( حاشيه )
( 2 ) - در اصل : نهبستى .
تصوير پادشاه گشتاشب و اسفنديار و شتزردشت و شكارگاه در كوه