عاجز شد ، خواست تا به يكى از كوههاى نزديك پناه برد ، گودرز او را تعاقب كرد ، چون به وى نزديك رسيد گفت : اگر جان خويش را خواهى ، تن به بند ده .
پيران گفت : براى چند ساعت عمر ، نام خود را بر باد نخواهم داد ، اين گفته برگشت و با دست چپ نيزهاى به جانب گودرز انداخت ، گودرز را زخم قليلى رسيده ، او نيز فىالفور مضراب خود را به طرف پيران انداخت ، مضراب بر قلب پيران آمده نگونسار گشت . گودرز يك كف از خون دل او به انتقام سياوش و فرزندان خود كه در آن معركه بر خاك افتاده بودند نوشيده .
نقل است كه هشتاد نفر « 1 » از فرزندان و فرزندزادگان گودرز در آن معركه در معرض هلاك و بوار درآمدند .
القصه ، روى خود را از خون پيران سرخ كرده ، خواست سر او را از بدن جدا سازد ، لاكن ملاحظهء فضايل نفسانى و شئونات پيران ، او را از اين عمل بازداشت .
چون به اردو مراجعت كرد ، دليران با سرور تمام او را استقبال نموده ، معلوم شد كه حريفان ديگر نيز ، همه بر خصم غالب آمدهاند . چون جسد پيران ويسه را بهنظر كيخسرو رسانيدند ، وى را سوابق حقوق وى بهخاطر آمده رقت دست داده حكم كرد تا در تغسيل و تكفين وى ، غايت احترام دارند ، چنان كه فردوسى گويد : با تخت و گرز و كلاه در دخمه گذاردند .
بعد از آن كيخسرو فرصت از دست نداده ، از جيحون عبور كرده ، سمرقند و بخارا را به حيطهء تصرف درآورده . افراسياب صلاح در صلح ديده ، پسر خود ، شيده را به جهت سرانجام اين مطلب به سفارت نزد كيخسرو فرستاد . ولى چنين مىنمايد كه شيده قابليت اين امر خطير نداشت ، پيغام پدر را ، با غرورى هرچه تمامتر ادا كرد ، بالاخره كيخسرو را به مبارزت خويش طلبيد . حركات و بىادبى شيده به حدى شد كه محال بود كيخسرو را از مقابلهء او بازداشتن . لهذا به مبارزت مركب تاخت و شيده را به خاك هلاك انداخت . چون خبر وحشت اثر فوت پسر
هامش
( 1 ) - در صفحه 30 هفتاد نفر .