چنين مىنمايد كه افراسياب باز ملك خود را به دست آورد .
و يكى از كارهائى كه در اين اوقات اتفاق افتاد ، خلاص كردن رستم است بيژن پسر گيو را ، كه به واسطهء عشق منيژه دختر افراسياب ، گرفتار گشته به سزاى جسارت ، او را در چاهى سرنگون آويختند ، و فقط توجه نهانى منيژه او را از هلاك بازداشت . رستم در زى تجار به پاىتخت افراسياب رفت و بيژن را از زندان برآورده روى به ايران نهاد . افراسياب فوجى به عقب ايشان فرستاده شكسته حال برگشتند . چون نظر كيخسرو بر بيژن افتاد ، سجدهء شكرانه به جاى آورد ، از آنرو كه بيژن را در حضرت وى اعتبارى تمام بود و به ازاى اين خدمت ، رستم را تاج شاهى بخشيد .
بعد ازين قضيه ، رستم را مىبينيم « 1 » ، در جنگهاى بسيار ، با نبيرهء خود برزو پسر سهراب ، كه مانند پدر از جانب افراسياب ، سردار لشكر بود ؛ و اگر اسباب شناخت طرفين فراهم نيامدى ، مآل حال برزو نيز چون پدر خويش سهراب به انجام رسيدى . ولى بعد از تعريف و تعرف طرفين ، ما بين جد و نبيره ، قواعد محبت ممهد شد . افراسياب را چون از اين ممر نيز مأيوسى حاصل شد ، به حسن و نيرنگ دخترك رقاصى توسل جسته ، اين حيله نيز چنان كه بايد اثرى نكرده ، عاقبت محاربهء عظيم روى داده ، كرتا اخرى ظفر ايرانيان را شد .
بعد از اين جنگ ، پيران ويسه ، افراسياب را به مراجعت نصيحت نمود .
افراسياب قبول نكرد و اسب در ميدان تاخته كيخسرو را به مبارزت طلب نمود .
كيخسرو خواست دعوت وى را اجابت كند ، امراى سپاه و امناى درگاه مانع شدند و گفتند : تواتر صدمات و توالى مصائب افراسياب را از جان سير و به موت دلير ساخته ، از عقل صوابانديش مستبعد است كه ، جميع فوايدى كه تا كنون ، از شمشير بهادران عايد شده است ، به مبارزت چنين شخصى عرضهء مخاطره ساختن . در اثناى اين گفتگو ، برزو به مقابلهء با افراسياب شتافت ، افراسياب چون
هامش
( 1 ) - در اصل : مىبينم .