مبالغه :
هست دوران دهر يك ساعت * مىشود قطع سر به سر دنيا ( ب 509 )
اگر باشد هزارت دوست بسيارى نباشد آن * ولى بسيار باشد گر بود يك دشمن تنها ( ب 532 )
نيزهها چون در هوا گردد مشبك قوم من * سينههاى خويش گردانند آن را رهگذار ( ب 896 )
در شجاعت جمله دلهاشان لباس تن شده * آمده بالاى سينه از براى كارزار ( ب 897 )
التزام :
بهترين بخشى ز يزدان مرد را عقل وى است * نيست از خيرات چيزى همبر عقل و ذكا ( ب 143 )
حضرت حق چون كمالى داد عقل مرد را * خلقهايش جمله كامل گشت و حاجتها روا ( ب 144 )
هست زيب مرد پيش مردمان عقل درست * گرچه بىحاصل بود از كسب و بىبرگ و نوا ( ب 145 )
هركه او غالبتر آمد در طريق عقل و جاه * صاحب جداست غالب در معيشت غالبا ( ب 146 )
در ميان خلق عيش مرد از عقل است از آنك * علم او و تجربه از عقل مىگردد روا ( ب 147 )
مرد بىرونق ز كمعقلى بود پيش كسان * گر بود تا سدرهاش قدر و مناصب منتها ( ب 148 )
سوختن در آتش آسانتر بود از ننگ و عار * عار آخر صاحب خود را در اندازد به نار ( ب 611 )