تا نشستند اين لئيمان بر بساط * ما قيام خويش كرديم اختيار ( ب 1302 )
مرد اساسش پهن سازد دهر بندد در همش * نفس بگشايد ورق مرگش بپيچد چون نشان ( ب 1357 )
از زمان دارم تعجب در دو حال نيك و بد * زو بلا شد هم به سوى او كنم رد بلا ( ب 1380 )
زان مرد شو كه چون بودش پاى بر زمين * باشد سرش ز همت فرخنده بر سما ( ب 1386 )
اى بسا آسانيى كز بعد دشوارى رسيد * يافت آخر دل ز كربت نصرت و فتح جلى ( ب 1414 )
تنسيق الصفات :
ايزد حى قديم قادر فرد صمد * نيست سوى ملك او راهى شريك و مثل را ( ب 473 )
منم على بطل پردل شجاع مظفر * دلى دلير و بدين گشته نامدار و مشهر ( ب 558 )
به تيغ و نيزه سختى كه جان ز تن بدر آرد * به مقدم نبى پاك دين طاهر مطهر ( ب 560 )
به سوى اذرعات آخر روان گشتند پىدرپى * همه بر اشتران لنگ ريش كاهل رسوا ( ب 866 )
شدم دنبال آن لشكر روان شمشير بر گردن * به سوى آن سرافراز رحيم حاكم فاضل ( ب 948 )
مرا گفت ابن عم من ترا آگاه مىسازم * ز احوال اراجيف حسود داغل جاهل ( ب 950 )
چون ز احوال جهان روزى به تنگ آيد دلت * باش واثق بر كريم رازق فرد على ( ب 1416 )