شوقى :
نيست دنيا غير بيدارى و خواب * وين شب و روزى كه مىآيد در او ( ب 1115 )
زنده باشد قومى و قومى هلاك * دهر قاضى نيست ايرادى بر او ( ب 1116 )
ميبدى :
در ذات جهان چو نيست انوار قدم * پيوسته كشد رخت به سرحد عدم
در هر نفسى قابل فيضى باشد * وان فيض به او رسد ز درياى كرم ( ص 700 )
ترجمه منثور ميبدى :
نيست روزگار مگر بيدارى و خوابى و شبى در ميان بيدارى و خواب و روزى .
مىزيد قوم و مىميرد قومى . و روزگار حكمكننده است ، نيست برو ملامتى . ( ص 700 )
ترجمه منثور دكتر امامى :
روزگار جز بيدارى و خواب و جز شبى و روزى ميان آن دو نيست . مردمى زيند و ميرند . روزگار خود داور است و بر او سرزنشى نبود . ( ص 521 )
شوقى معنى اين دو بيت را كاملتر از ميبدى منتقل كرده است . هرچند قاضى در بيت عربى به معنى گذرنده است و ميبدى و دكتر امامى به معنى حكمكننده و داور آوردهاند ، ليكن از ترجمه شوقى نمىتوان فهميد كه مقصودش كدام يك از اين دو معنى بوده است .
نحن الكرام بنو الكرام * و طفلنا فى المهد يكنى ( ب 1278 )
انّا اذا قعد اللئام * على بساط العزّ قمنا ( ب 1279 )
شوقى :
ما كريمانيم و اولاد كرام * طفل ما در مهد باشد نامدار ( ب 1301 )