فقالوا عزيزان لا يوجدان * صديق صدوق و بيض الانوق ( ب 862 )
شوقى :
غربت گزيدم و همه جا كردم اين سؤال * تا هست دوستى كه بود بر ره صواب ( ب 889 )
گفتند از نفاست و عزت نگشت يافت * يارى كه راستگوست دگر بيضهء عقاب ( ب 890 )
ميبدى :
هرچند كه من گرد جهان گرديدم * وز اهل زمان حال كسان پرسيدم
يك يار وفادار نديدم هرگز * وز باب صفا غير سخن نشنيدم ( ص 597 )
ترجمه منثور ميبدى :
به غربت رفتم تا سؤال كنم از كسى كه پيش آيد مرا از مردم كه آيا هيچ دوست راست هست . پس گفتند دو نايابند كه يافت نمىشوند . دوست راست و خايهء رخمه . ( ص 597 )
ترجمه منثور دكتر امامى :
از ميهن دور شدم و از هر كه بديدم پرسيدم : آيا دوستى راستگوى هست ؟ گفتند دو كمياباند كه يافته نگردند : دوست راستگو و تخم عقاب . ( ص 391 )
ما الدهر الا يقظة و نوم * و ليلة بينهما و يوم ( ب 1089 )
يعيش قوم و يموت قوم * و الدهر قاض ما عليه لوم ( ب 1090 )