( 343 ) [ مكن عتاب به مردم ز فقر خود كه يقين رسد نصيبهء تو گاه امر و حكم قدر ]
مكن عتاب به مردم ز فقر خود كه يقين * رسد نصيبهء تو گاه امر و حكم قدر
قضاى رفته به هنگام خويش موقوف است * رسد به وقت به تو يا رسى تواش به گذر
تو اعتماد به مولاى خويش كن كه بود * به بنده دوستتر از يارى پدر به پسر
غناى نفس بكن آشكار و فقر نهان * و گر بسوخت دلت بر زبان خويش مبر
كسى است حرّ كه چو جسمش زبون شود از فقر * نهان كند الم فقر از تن لاغر
( 344 ) [ ان المكارم اخلاق مطهرة فالدين اوّلها و العقل ثانيها ]
ان المكارم اخلاق مطهرة * فالدين اوّلها و العقل ثانيها
و العلم ثالثها و الحلم رابعها * و الجود خامسها و الفضل ساديها
و البرّ سابعها و الصبر ثامنها * و الشكر تاسعها و اللين باقيها
و النفس تعلم انّى لا اصادقها * و لست ارشد الّا حين اعصيها
( 344 ) [ شد مكارم پاكى اخلاق بشنو يك به يك اول آن دين اسلام است و ثانى عقل دان ]
شد مكارم پاكى اخلاق بشنو يك به يك * اول آن دين اسلام است و ثانى عقل دان
علم باشد ثالث آن حلم باشد رابعش * جود خامس فضل باشد سادس آن بىگمان
سابع آن هست نيكويى و صبرش ثامن است * شكر تاسع شد تواضع را شمر باقى آن
نفس مىداند كه من او را نمىدارم درست * نيستم رهرو مگر وقتى كزو گيرم كران
( 345 ) [ الغنى فى النفوس و الفقر فيها ان تجزّت فقلّ ما يجزيها ]
الغنى فى النفوس و الفقر فيها * ان تجزّت فقلّ ما يجزيها
علّل النفس بالقنوع و الّا * طلبت منك فوق ما يكفيها
ليس فيما مضى و لا فى الذى لم * يأت من لذّة لمستحليها
انما انت طول عمرك ما * عمّرت بالساعة التى انت فيها
( 345 ) [ چون غنا و فقر در نفست بود گر جزا بخشى كمست او را بران ]
چون غنا و فقر در نفست بود * گر جزا بخشى كمست او را بران
با قناعت نفس را مشغول دار * ورنه جويد از تو ديگر بيش از آن
آنچه بگذشته است معدوم است و باز * زانكه آيد نيست لذت اين زمان
اى كه با عمر درازى عمر تو * ساعتى شد كين زمان هستى در آن