( 66 ) [ مرا بس است خداوند و تيزى شمشير ميان جنگ درخشنده چون شهاب سما ]
مرا بس است خداوند و تيزى شمشير * ميان جنگ درخشنده چون شهاب سما
دگر سنان خطى از تمكن و صولت * عنان سخت و محابا نمىكند قطعا
بدين دو منع كنم لشكرى ز خود هر روز * در آن زمان كه برافروزد آتش هيجا
به گرد من همه مردان نامدار كريم * اميد بسته به مال و غنيمت و كالا
ميان قتل و كشش هيچ يك نمىخواهند * براى مال جهان بازگشت از آن غوغا
گذار هدهده خوش درآ به آتش حرب * كه چون نشسته بود گرم سازدت برجا
( 67 ) [ أ لم تر قومى اذ دعاهم اخوهم أجابوا و ان أغضب على القوم يغضبوا ]
أ لم تر قومى اذ دعاهم اخوهم * أجابوا و ان أغضب على القوم يغضبوا
هم حفظوا غيبى كما كنت حافظا * لقومى اجزى مثلها ان تغيّبوا
بنو الحرب لم تقعد بهم امّهاتهم * و آباؤهم آباء صدق و انجبوا
( 67 ) [ نمىبينى كه من هرگه كه خوانم جمله اخوان را همىآيند و چون كردم غضب بر كس غضب دارند ]
نمىبينى كه من هرگه كه خوانم جمله اخوان را * همىآيند و چون كردم غضب بر كس غضب دارند
نگه دارند حفظ الغيب من ز انسان كه من دارم * براى قوم خود آن دم كه از من نابديدارند
مبين اولاد حرب و رزم را از جانب مادر * ببين آباى ايشان را كه با تعظيم و مقدارند
( 68 ) [ فان كنت بالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا و المشيرون غيّب ]
فان كنت بالشورى ملكت امورهم * فكيف بهذا و المشيرون غيّب
و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم * فغيرك أولى بالنبى و اقرب
( 68 ) [ گر ز روى مشورت در كارشان مالك شدى چون بود اين چون مشيران غايبند و بىخبر ]
گر ز روى مشورت در كارشان مالك شدى * چون بود اين چون مشيران غايبند و بىخبر
ور ترا با خصمها حجت به قرب و خويشى است * غير تو اولى است با پيغمبر و اقرب دگر
( 69 ) [ كن ابن من شئت و اكتسب ادبا يغنيك محموده عن النّسب ]
كن ابن من شئت و اكتسب ادبا * يغنيك محموده عن النّسب
فليس يغنى الحسيب نسبته * بلا لسان له و لا ادب
انّ الفتى من يقول ها أنا ذا * ليس الفتى من يقول كان ابى