كه هر چند به غايت نيكوست ليكن مخالف اجماع است وخارج از قياس . اما مخالفت اجماع ظاهر است ؛
I
ليكن خروج قياس به سبب آنكه تأثير شعاع كوكب تابع تأثير كوكب است ، پس تأثير شعاع را هم در أفق
I
حادث كوكب اعتبار كردن أولى باشد .
واين معنى نيز از آن بزرگ غريب است زيرا كه خود مىفرمايد
I
كه اين سخن به غايت نيكوست ، آن گاه بر آن طعن مىكند . واين معنى ظاهر است كه هرچه به غايت نيكو باشد
I
مطعون نبود .
ديگر آنكه در اين مسئله اين ضعيف خلاف اجماع نكرده است ، زيرا كه به مذهب ابنصوفى
I
وابوريحان وأصحاب احكام ، تقابل شعاعات واجب است .
ومولانا محىالدين مغربى در اين عمل تقابل
I
شعاعات را لازم داشته ودر مجسطى خود بر اثبات اين معنى برهان گفته ؛ الّا در مطارح شعاعات
I
به امتزاج مطالعين كه هم منقول است از بطلميوس ومستنبط از آن عمل وتوابع آن . وبر بطلان هر دو ،
I
دليل واضح وبرهان ساطع . پس هر كه گويد كه تقابل شعاعات لازم نيست خلاف اجماع أو كرده
I
باشد . ونيز خلاف اجماع كردن در أمور ديني جايز نيست اما در اعمال نجومى در بعضي مواضع واجب است .
I
چنان كه مثلًا چيزى بود كه متقدمان ادراك آن نكرده باشند اگر از متأخران ، شخصي آن را درك
I
كند اينجا أو را خلاف اجماع كردن لازم آيد وآن متسحسن باشد . ديگر آنكه مىگويد كه تأثير شعاع
I
كوكب تابع تأثير كوكب است .
اين سخن نيز از آن بزرگ غريب است . زيرا كه اگر چنين بودى لازم آمدى
I
كه شعاع تسديس وتثليث نيرين همچو جرم ايشان ، قاطع بودى به رسيدن تسييرات
I
دلايل عمر نزد ايشان ، وبا آنكه قاطع نيست اين نظرها در عطيت كدخداه نيز زيادت مىكند .
I
پس اينجا معلوم شد كه تأثير شعاع كوكب تابع تأثير كوكب نيست . وعمل مطارح شعاعات
I
بطلميوسى چنان كه در زيج ايلخانى مسطور است ومنقول از زيج شاهى ، چو بر خلاف قاعدهء
I
برهاني است ترك آن واجب دانستيم ؛ همانا كه از دو وجه خالى نيست اگر چنان كه منقول است
I
از بطلميوس ، شايد كه ناقلان را سهو افتاده است ؛ واگر چنان كه استنباط كردهاند از سخن بطلميوس ،