وشوم بود ويتيم ماند وأو را جدش بزرگ كند ودراز عمر بود ودر رنج ومحنت ميرد .
/ ح . محترم
I
بود ميان خلق ودر آخر ، خوار وحقير گردد واز گرسنگى بميرد .
/ ط . زيرك وبا تحصيل وتيز
I
خاطر باشد اما ناقص خلق بود .
/ ى . بخيل بود وكار خشت پخته وگچ كند ومعاش أو از آنجا باشد .
I
/ يا . ناقص خلق وتيز خاطر بود .
/ يب . دلير وبزرگ بود وباك ندارد از هرچه گويد ودر غم واندوه
I
ميرد .
/ يج . ساعى وغماز وفضول وبسيار گوى باشد .
/ يد . حرام زاده وبي باك باشد .
/ يه .
I
ناقص اعضا بود وعظيم همت وليكن فاجر بود .
/ يو . پادشاهى بود مقبل كه با دشمنان قتال كند وبر
I
ايشان ظفر يابد وهفتاد سال ملك راند ولشگر بر وى مستولى باشد .
/ يز . بيشتر عمر بيمار بود ويا هفت
I
ساعت زيد يا هفت ماه يا هفت سال .
/ يح . پادشاهى بزرگوار بود ورأى وتدبير قوى دارد در
I
كليات أمور ورحيم باشد ومنصف واز خاندان ملك بود .
/ يط . مخنثى باشد بسيار خوار
I
وروزگار به راحت گذراند وسماع دوست دارد وشايد كه مطربى بود .
/ ك . عظيم جسم بود وأسمر
I
اللون ومنافق ، وعمرى دراز يابد در راحت اما أو را دوست نباشد .
/ كا . ميانه حال باشد اما
I
هرگز محتاج مثل خود نشود .
/ كب . منحوس وشقى وبي خير بود ودر غيبت مردم را بد گويد در بد
I
بختى .
/ كج . پادشاهى بزرگ نفس اندك ملك باشد اما ضابط بود ملك خويش را ونيكو سياست و
I
نيكو سيرت بود ومال اندك دارد .
/ كد . ملكي كوتاه مدت بود وهيچ منفعت نيابد ودر ملك أو آفات
I
وخصومات رسد .
/ كه . سخى بود ومعروف وبا امانت وهر نصيحت كه أو را كنند پذيرد وصاحب
I
شرف باشد .
/ كو . شقى وشوم بود وبد اخلاق وحرب دوست ونيكو اعمال وكارهاى لطيف كند .
I
/ كز . تنگ عيش وبدبخت بود .
/ كح . منحوس وتنگ روزى وشوم باشد بر تن خويش وبعضي از آنكه
I
اميد دارد بيابد .
/ كط . بد دل بود در وقتي ، ودلير در وقتي .
/ ل . هرچه در آخر جدى افتد ولد الزنا باشد
I
وآخر عمرش قتل « 1 » بود .
الدلو درجهء أول ، دعوت كننده بود به خير ومردم به روزگار أو تقرب
هامش
( 1 ) . [ در أصل نسخه : ] قيل