داستان زاده شدن موسى بن عمران را ، مولوى رومى در دفتر سوم مثنوى ، چنين آورده است :
« جهد فرعونى چو بي توفيق بوُد * هرچه أو ميدوخت ، آن تفتيق بوُد
از منجّم بوُد در حُكمش هزار * واز معبّر نيز وساحِر پُرشمار
مَقدَم موسى نمودندش به خواب * كه كُنَد فرعون ومُلكش را خراب
با معبّر گفت وبا اهلِ نجوم : * « چون بوَد دفع خيال وخوابِ شُوم ؟ »
جمله گفتندش كه : « تدبيري كُنيم * راهِ زادن را چو رَهزن ميزنيم »
تا رسيد آن شب كه مولِد بوُد آن * رأى اين ديدند آن فرعونيان
كه : برون آرند ، آن روز از پگاه * سوى ميدان بزم وتختِ پادشاه
« الصّلا اى جملهء اسراييليان * شاه ميخوانَد شما را ز آن مكان
تا شما را رو نمايد بىنقاب * بر شما احسان كُنَد بهرِ ثواب
اى أسيران سوىِ ميدانگه رَويد * كآز شهنشه ديدن وجود است اميد »
چون شنيدند مژده اسراييليان * تشنگان بودند وبس مشتاقِ آن
حيله را خوردند وآن سو تاختند * خويشتن را بهرِ جلوه ساختند
پس بجوشيدند اسراييليان * از پگه ، تا جانبِ ميدان دوان
چون به حيلتشان به ميدان بُرد أو * رُوىِ خود بنمودشان بس تازهرو
كرد دلدارى وبخششها بداد * هم عطا ، هم وعدها كرد آن قُباد
بَعد از آن گفت : « از براىِ جانتان * جمله در ميدان بخُسبيد امشبان »
پاسخش دادند كه : « خدمت كُنيم * گر تو خواهى يك مَه اينجا ساكنيم »
شد شبانگه باز آمد شادمان * كآمشبان حَمل است ودورند از زنان
خازنش - عِمران - هم اندر خدمتش * هم به شهر آمد قرينِ صحبتش
گفت : « اى عِمران ، بر اين در خُسپ تو * هين مرو سوىِ زن وصحبت مجو »
گفت : « خُسبم هم بر اين درگاهِ تو * هيچ نينديشم بجز دلخواهِ تو »