يكى باشد از دو وجه قطع النّور اى بريدن روشنائى . ودوم وجه قطع النّور آنست كه « 1 » سفلى آهنگ پيوند علوي كند وسوى آخر برج از علوي كوكبى باشد از آن علوي علوىتر چنانك آن نخستين ميانه گردد ، پس پيش از آنكه پيوند سفلى بر ميانه تمام شود ، اين ميانه بعلوي رسد وبر وى گذرد تا پيوند سفلى بر ميانه نبود ولكن « 2 » بر علوي بازپسين .
وامّا انتكاث تفسيرش شكافتن است « 3 » ومعنيش آنست كه سفلى آهنگ پيوند علوي كند وپيش از آن كه تمام شود اين سفلى راجع شود وبازگردد وآن پيوند شكافته آيد .
وامّا منع بازداشتن بود واين آنست كه ميان سفلى وعلوي كوكبى باشد ميانه پس آن سفلى را « 4 » بازداشته باشد « 5 » از علوي ونتواند بعلوي پيوستن تا نخست بر أو نپيوندد « 6 » . ونيز هرگاه كه بيك وقت دو كوكب بر يكى كوكب پيوندند يكى از مجامعت ويكى از نگرستن ، « 7 » پيوند مجامعت آن ديگر را باز دارد وباطل كند . واين آنگاه
هامش
( 1 ) - يكى باشد از دو وجه قطع النّور آنست كه ، س . افتادگى دارد . مقصود أستاذ ، اين است كه قطع النّور دو وجه دارد ويك وجه از آن قسمتى از اعتراض است . امّا دو نوع قطع النّور يكى آنست كه ستارهيى سبكرو در ميانهء برجى باشد وگرانروى در أواخر آن برج وكوكبى ميانهرو در اوّل برج دوم در حالت رجوع . پس چون سبكرو خواهد كه بگرانرو پيوندد آنكوكب ميانه رو راجع بازگردد وبگرانرو پيوندد ونور سبكرو را ازو قطع كند بدان سبب كه ميانهرو را فضيلت است بر سبكرو . واين خود حالتي از اعتراض است . امّا نوع ديگر از قطع النّور آنست كه كوكبى سبكرو در اوّل برجى باشد وميانه روى در ميانهء آن برج وگرانروى در آخر آن برج . پس چون سبكرو خواهد كه بميانه رو پيوندد ميانهرو از گرانرو درگذرد ونور سبكرو از وى منقطع گردد بدان سبب كه گرانرو ميان أو وسبكرو قاطع آيد .
( 2 ) - وليكن ، س .
( 3 ) - شكافتنى است ، س .
( 4 ) - س ( را ) ندارد .
( 5 ) - دارد ، خ .
( 6 ) - بر وى پيوندد ، س . خ . در أصل مراد با متن يكى است
( 7 ) - وديگر از نگريستن ، س .