بمغرب رسد وببحر محيط اندر آيد . وآنكس كه أو را آرامگاه بر اين خطّ است ، نزديك أو شب وروز هميشه راست باشد وهر دو قطب شمال وجنوب بر أفق أو بود ، نه برتر ونه فروتر . ومدارات وسطحهاى ايشان بر أفق قايم باشند وبهيچ سو نگرايند .
وآفتاب بر سر أو بسالى دوبار بگذرد ، آنگه كه بسر حمل باشد وبسر ميزان . وسپس آنسوى شمال از وى ميل كند همچندان كه سوى جنوب از وى ميل كند . وأو را خط استوا وخط اعتدال 64 بدان نام كردند كه شب وروزش راستند وبر يك مقدار معتدل « 1 » ميانه وبس .
فاما آنچ بعضي مردمان گمانى برند بر أو كه طبع ومزاج أو معتدل است ، آن خطاست .
وگوائى بر خلاف اين گمانى آنست « 2 » كه همى بيني از سوختگى مردمانش ، وآنك بايشان نزديك است ، هم بلون وهم بموى وهم بخلقت ناهموار وهم بخرد كوتاه . وكي تواند بودن اعتدال بجايى « 3 » كه آفتاب مغز سر مردمانش را از زبر همى جوشاند . تا چون از سمت الرّأس ميل كند بدان دو وقت كه ما آنرا تابستان وزمستان خوانيم ، لختكى خنكى يابند وبياسايند .
قامت ايستادگان بر روى زمين چون « 4 » باشد
هر كه اين حديث از يكى جاى خواهد دانستن ناچاره پندارد كه قامتهاى هركه اندر معمورهاند متوازى باشند . وهمچنين آن خطّها كه چيزهاى گران بر آن فرود آيند « 5 » . وهركه اين حال قياس كند ميان جاى أو وميان شهرهاى ديگر ، وقياس راست را اندر آن راه دهد ، داند كه ايستادن قامتها بر قطرهاى كره است . وسر بهمه روى زمين سوى بأم جهان است . وببلندى « 6 » آسمانست هر كجا بود . وپاشنهء پاى سوى مركز عالم است ، وبفرودى « 7 » اوست . وزين جهت هر كسى دعوى همى كند كه أو زبر است « 8 » وراستى أو راست ، وديگران نه راستاند يا باشگونه .
هامش
( 1 ) - خ ( معتدل ) ندارد .
( 2 ) - گمانى است ، خد .
( 3 ) - بجانبي ، خد .
( 4 ) - چگونه ، خ .
( 5 ) - آيد ، خ .
( 6 ) - بلندى ، خ .
( 7 ) - فرودى ، خد . س
( 8 ) - أو بر است ، خد .