مگر اندك » ص 273 يعنى از آنچه لازم ودربايست است .
بايستانى - باستانى : قديم وكهنه وغالبا در مورد ايرانيان قديم فرموده است .
بايستى : ميبايست همچون « بايستى نگرستنها را فضله بودى » ص 495 .
« امّا اندر بعد تشريق وتغريب بايستى كه ميان ايشان فرق نهادى » ص 464 .
ببالا : مستطيل . حرف ( ب ) در اينجا نظير بپهنا وبنيرو وبخرد وبنگار است .
بجاى آمدن : حاصل شدن « سطحى بجاى آيد » 15 « عددها بجاى آيد متناسب » 46 .
بجاى آوردن : ادراك كردن ومعيّن نمودن وتشخيص دادن « وپيشينيان جايهاى اين ستارگان را بجاى آورده بودند زمانهء خويش را » ص 427 .
بجك : قبالهء معامله « وبجكها ومعاملتها از وى بشمرند » ص 250 شايد همان كلمهء بيجك باشد كه امروز ميگويند .
بحاصل : حاصل 12 ، 13 ، 26 ، 38 .
بحق نشنوند : سخن حق نشنوند .
بحق نشوند بحقيقت نگرايند .
بخش - بخشش : قسمت در عدد وجز عدد .
بخش راست - بخشش راست : قسمت متساوي در عدد وجز عدد .
بخشش ناراست - بخش ناراست : قسمت نا متساوي در عدد وجز عدد .
بخشيدن : تقسيم باصطلاح منجّمان ومحاسبان .
بد بزرگ : نحس أكبر يعنى كيوان ( زحل ) .
بدخرد : نحس أصغر يعنى بهرام ( مرّيخ ) .
بدبختى كهين : شقاء أصغر باصطلاح منجّمان ص 467 .
بدبختى مهين : شقاء أكبر باصطلاح منجّمان ص 467 .
بدبختى ميانه : شقاء أوسط باصطلاح منجّمان ص 467 .
بدرنگ : با درنگ ومكث همچون « بدرنگتر » 133 .
بدست : شبر در مساحت 17 .
بدى : نحوست در اصطلاح نجوم مقابل نيكى بمعنى سعادت .
بديدار : مرئىّ همچون « اجتماع بديدار » يعنى اجتماع مرئىّ در اختلاف منظر 216 .
بر : بالا . سينه 323 . آغوش . بلندى .
استيلا .
برابر - برابرى : مقابل ومحاذى ومساوى ونظير ، همچون « آن سپيدى با بالابر آيد كه
التفهيم لاوايل صناعة التنجيم — صفحة مقدمه 136
مساهمون: أبو ريحان البيروني
صمقدمه ١٣٦