تخطي إلى المحتوى الرئيسي

التفهيم لاوايل صناعة التنجيم — صفحة مقدمه 136

مساهمون:

صمقدمه ١٣٦
مگر اندك » ص 273 يعنى از آنچه لازم ودربايست است . بايستانى - باستانى : قديم وكهنه وغالبا در مورد ايرانيان قديم فرموده است . بايستى : ميبايست همچون « بايستى نگرستنها را فضله بودى » ص 495 . « امّا اندر بعد تشريق وتغريب بايستى كه ميان ايشان فرق نهادى » ص 464 . ببالا : مستطيل . حرف ( ب ) در اينجا نظير بپهنا وبنيرو وبخرد وبنگار است . بجاى آمدن : حاصل شدن « سطحى بجاى آيد » 15 « عددها بجاى آيد متناسب » 46 . بجاى آوردن : ادراك كردن ومعيّن نمودن وتشخيص دادن « وپيشينيان جايهاى اين ستارگان را بجاى آورده بودند زمانهء خويش را » ص 427 . بجك : قبالهء معامله « وبجك‌ها ومعاملتها از وى بشمرند » ص 250 شايد همان كلمهء بيجك باشد كه امروز ميگويند . بحاصل : حاصل 12 ، 13 ، 26 ، 38 . بحق نشنوند : سخن حق نشنوند . بحق نشوند بحقيقت نگرايند . بخش - بخشش : قسمت در عدد وجز عدد . بخش راست - بخشش راست : قسمت متساوي در عدد وجز عدد . بخشش ناراست - بخش ناراست : قسمت نا متساوي در عدد وجز عدد . بخشيدن : تقسيم باصطلاح منجّمان ومحاسبان . بد بزرگ : نحس أكبر يعنى كيوان ( زحل ) . بدخرد : نحس أصغر يعنى بهرام ( مرّيخ ) . بدبختى كهين : شقاء أصغر باصطلاح منجّمان ص 467 . بدبختى مهين : شقاء أكبر باصطلاح منجّمان ص 467 . بدبختى ميانه : شقاء أوسط باصطلاح منجّمان ص 467 . بدرنگ : با درنگ ومكث همچون « بدرنگتر » 133 . بدست : شبر در مساحت 17 . بدى : نحوست در اصطلاح نجوم مقابل نيكى بمعنى سعادت . بديدار : مرئىّ همچون « اجتماع بديدار » يعنى اجتماع مرئىّ در اختلاف منظر 216 . بر : بالا . سينه 323 . آغوش . بلندى . استيلا . برابر - برابرى : مقابل ومحاذى ومساوى ونظير ، همچون « آن سپيدى با بالابر آيد كه