( 45 )
تخونون عهدى فى الهوى و احبّكم * كذا الورد محبوب و ليس له عهد
خيانت مىكنيد مر عهد مرا در دوستى و دوست مىدارم شما را همچنين گل دوست داشته شده و نيست وى را عهدى .
ابو سعيد الرّستمىّ :
بدت يوم خزوى من كواها المحاجر * فعاد عذولى فى الهوى و هو عاذر « 1 »
پديد آمده است در روز حزوى از روزنهاى چشم خانهها ، بگشته است ملامتكنندهء من در عشق و وى معذوردارنده است .
فكيف و لو « 2 » ابدين ما فى قناعها * و ابرزن ما التفّت عليه المعاجر
پس چگونه و اگر پديد كنند آنچه در معجرهاى ايشان است و آشكار كنند آنچه برپيچيده است بر وى معجرها .
مررن بحزوى و الجآذر ترتعى * فلم تدر حزوى ايّهنّ الجآذر « 3 »
بگذشتند به حزوى و گوزن بچگان چرا مىكردند ، ندانسته حزوى كه كداميك از ايشان بچگان گوزناند .
و مالت على الانقاء فاشتبهت بها * اهنّ النّقا ام ما تضمّ المازر « 4 »
و بچسبيدند بر تودههاى ريگ ، ماننداك شدند ايشان ( زنان ) به تودههاى ريگ ، [ آيا ] كه ايشان ( زنان ) تودههاى ريگاند يا آن چيزها كه فراهم مىآرد آزار ؟
نصيبى من الدّنيا رضى امّ معمر * و ساير ما تحويه فى الرّيح ساير
بهرهء من ازين جهان خشنودى مادر معمر است ، و ديگر چيزهاى كه اين جهان گرد مىآرد در باد رونده است .
و قال ايضا :
هل الشّوق الّا ان يخطّ دم الحشى * سطورا بخدّى ما املّ معادها
هست آرزو مگر كه بنويسد خون اندرون تهىگاه خطها بر رخ من كه سير نمىشوم از بازآوردهء وى ؟
هامش
( 1 ) . يتيمة ، ج 3 ، ص 302 ، س 4 .
( 2 ) . يتيمة ، ج 3 ، ص 302 ، س 5 : « قد » .
( 3 ) . يتيمة ، ج 3 ، ص 302 ، س 6 .
( 4 ) . يتيمة ، ج 3 ، ص 302 ، س 7 .