ميراث دادى مرا و بد چيزى كه ميراث دادى مرا : خوارمندى بندگان و نيكدلى دبيران .
و قال ايضا :
لاهل الهوى فى الهوى خطّتان * لقاء القباح و فقد الحسان
مر خداوندان عشق را هست در عشق دو كار دشوار : پيش آمدن مر زشتان را و گم كردن نغزان را .
( 43 )
و انّى لا عجب من وامق * شكا كمدا و له مقلتان
و بهدرستى من شگفت مىدارم از دوستدارندهاى كه گله كرد از اندوهى ، و وى را هست دو اندرون چشم .
و قال ايضا :
و كم ليلة لا اعلم الدّهر طيبها * مخافة ان يقتصّ منّى لها الدّهر
و چند شبى كه خبر نمىدهم روزگار را از خوشى وى ، از بيم آنكه قصاص كند از من از جهت آنشب را روزگار .
تجمّع فيها من حلاها و لفظها * و زهر النّجوم الزّهر و الزّهر و الزّهر
گرد شد درين شب از پيرايههاى او ( زن ) و از سخن او ( زن ) ستارگان روشن ، روشنها و روشنها و روشنها .
فبتنا به حال لو يسيل باهلها * من البحر سيل لم يراعوا و لم يدروا
شب گذاشتم بحالى ، اگر بزدى مر خداوندان آنحال را از دريا سيلى ، نترسيدندى و ندانستندى .
سهاد و لكن دونه كلّ رقدة * و ليل و لكن دون اشرافه الفجر
بيدارى است و لكن كم از وى است هر خوابى ، و شب است و لكن كم از درفشيدن وى است صبح .
و سكر هوى لو كان يحكيه لذّة * من الخمر سكر لم يكن حرم السّكر
و مستى عشق است اگر بمانستى به او در مزه از مى مستى ، نبودى كه حرام شدى مستى .