حاجتها سخت همچون سنگ .
كم خلىّ غدا اليها و امسى * و هو يهذى بعلوة او بهند « 1 »
چند خالى دلى بامداد رفته است بهسوى او - يعنى به نجد - و شبانگاه آمد بر وى ، و او بيهوده مىگفت بعلوة يا به هند . « 2 »
و ظباء فيها تلاقى الموالى * و الاعادى من الجمال بجند « 3 »
و آهوان ( يعنى زنان آهوچشم و گردن ) در نجد جنگ مىكنند با دوستان و با دشمنان ، از خوبى بهسپاهى ( يعنى به سپاه خوبى ) .
بشتيت من المباسم يفرى « 4 » * و سقام من المحاجر يعدى
به گشادهاى از دندانها كه مىبرد و به بيمارى از چشم خانهها كه مىگذرد ( يعنى سرايت مىكند ) .
و بنان لو لا اللّطافة ظنّت * لجناياتها براثن اسد « 5 »
و سرانگشتانى اگر لطيفى آنها نيستى ، پنداشته شدندى اينها از براى شرّانگيختن آنها پنجههاى شيران .
و حديث اذا استمعناه « 6 » لم ند * ر بخمر نضجننا ام بشهد
و به سخنى چو بشنويم آن سخن را ندانيم به مى بزدندى ما را يا به عسل .
و منها :
و الفؤاد الّذى عهدتم جموحا * راضه طول هجركم « 7 » و التّعدّى
و دل ، آن گرديديت سركشى ، رام كرد وى را درازى جدائى شما و از حدّ درگذشتنهاى شما .
هامش
( 1 ) . بارودى ، ج 4 ، ص 315 ، س 9 .
( 2 ) . در حاشيهء نسخهء اساس نوشته شده است : « علوة و هند نام دو زن است . »
( 3 ) . بارودى ، ج 4 ، ص 315 ، س 10 .
( 4 ) . بارودى ، ج 4 ، ص 315 ، س 11 : « يغرى » .
( 5 ) . بارودى ، ج 4 ، ص 315 ، س 12 .
( 6 ) . بارودى ، ج 4 ، ص 315 ، س 13 : « اسمعناه » .
( 7 ) . بارودى ، ج 4 ، ص 315 ، س 18 : « جوركم » .