رنج صبر كردن از خوىهاى جوانمردان است و اگرچه شب گذارد اندوه برافروزنده در سينهء وى آتشى .
لا يكتب الاجر الّا كلّ مصطبر * لم يكتب الدّمع فى خدّيه اسطارا
نمىنويسد مزد را مگر هر شكيبائى كه ننوشته است اشك در دو رخ وى خطها .
الدّمع فى الخدّ من زىّ النّساء و من * يحك النّساء يبرقع وجهه عارا
و اشك در رخ از خوى زنان است و هركه بماند زنان را ، روىبند بر روى خود بندد از ننگ .
( 17 )
هوّن عليك فما نفس بباقية * و هذه الدّار ليست لامرء دارا
آسان دار بر خود كه نيست تنى باقىمانده و اين سراى نيست مر مردم را سرائى .
و قال ايضا :
و انّ المنّ من نفر لئام * امرّ لدىّ من طعم المنيّة
و بهدرستى منّت از گروهى ناكسان تلختر است به نزديك من از مزهء مرگ .
يقلّ عطاءهم و المنّ جمّ * فلا كانوا و لا كان العطيّة
اندك مىشود عطاء ايشان و منّت نهادن ايشان بسيار است ، مبادا ايشان و مباد عطاء ايشان .
و قال ايضا :
الا افقر اللّه عبدا ابت * عليه الدّناءة ان يفقرا « 1 »
هان كه درويش كناد خداى بندهاى را كه سر
باززد بر وى ناكسى كه عاريت دهد پشت اشترى .
و من لا يعير قرى مركب * فقل كيف يعقره للقرى
و هركه عاريت ندهد پشت ستور برنشست ، بگوى چگونه مىكند وى را از جهت ميهمانى را .
هامش
( 1 ) . در حاشيهء اين بيت نوشته شده است : « افقر النّافة اذا اعار فقارها للركوب . »