عجبت لموتور يبيت على القذى * و فى الارض مركوب و سيف و صاحب
شگفت داشتم از مرد با كينه كه شب مىگذارد با خاشاك چشم و در زمين برنشستئى و شمشيرى و يارى .
( 19 ) عبد الصّمد بن بابك :
الا ربّ يوم قد طويت بياضه * و سر بلته ليلا من النّقع اليلا
هان كه بسا روزا كه ناپيدا كردم سپيدى او را ، و پوشانيدم او را شبى از گرد تاريك .
بمقربة لو شئت عند جماحها * اثرت بها من منبع الماء قسطلا
به اسبان برگزيده ، اگر بخواهم نزد سركشى پراكنم به اين اسبان از جاى برآمدن آب گرد .
و ليل سجنت الصّبح فى اخراته * و عوّضته العزم الاغرّ المحجّلا
و بسا شبا در زندان كردم صبح را در اواخر آن شب ، و عوض دادم مر آن شب را آهنگ سپيد پيشانى چهار دست و پا سپيد .
و قال ايضا :
لى الخلق الرّوّاغ عن كلّ منّة * اذا كانت الاطماع من شيع المنّ
مراست خوى روباه بازىكننده از هر منّتى چو باشد طمعها از گروههاى همدل سپاس نهادن .
فما راعنى همّ ارقت له اسى * و لا رابنى خطب قرعت له سنّى
كه نترسانيد مرا انديشهاى كه بيدار بودم از جهت آن انديشه را اندوهى ، و به شك نيفكندم كار بزرگ كه دندان بكوبم از جهت آنكار را .
و لا انا مشتاق الى ظلّ منعم * و لا انا مرتاح الى راحة تغنى
و نيستم آرزومند بهسوى سايهء نعمتدهنده ، و نيستم با جنبش بهسوى پنجهاى كه بىنياز گرداند .
فيا دهر ان اذنبت فالعفو شيمتى * و حسبك ان تجنى علىّ و لا اجنى
اى روزگار اگر گناه كنى در گذرانيدن خوى من است و بس است ترا كه شورانگيزى بر من و من شور نينگيزم .