بگشتم من فروشنده زمين خويش را .
فقلت ما صفقتى بخاسرة * ابيع ارضى و اشترى عرضى
پس گفتم : نيست دست برهم زدن من - يعنى بيع - زيان كار ، بفروشم زمين خويش و خرم آبروى خويش .
و قال ايضا :
لا يصرم الحرّ قوما لا اصطبار لهم * على صريمته الّا اعتدى و ظلم
نبرد آزادمرد از مردانى كه نيست ايشان را بر برش وى ، مگركه از حدّ درگذشت و ستم كرد .
انّ المظالم فى الدّنيا بلا عدد * و لا كظلم الّذى واصلته فصرم
بهدرستى ستمها درين جهان بىشمارست و نه چو ستم آنكس كه پيوستى تو بهوى پس ببريد .
و قال ايضا :
فوّض الى اللّه انّ النّجح مرتقب * اذا الامور الى ذى العرش فوّضت
[ بازگذار ] « 1 » بر خداى - عزّ و جلّ - كه بهدرستى پيروزى چشم داشته شده است چو كارها به خداوند عرش بازگذاشته شود .
و كن على مضض الاحداث مصطبرا * فانّها ان امضّت مدّة مضت
و باش بر سوختن حوادث روزگار شكيبائىكننده كه بهدرستى اين حوادث روزگار اگر بسوزاند مدّتى بگذرد .
و قال ايضا :
انّ السّلوّ اليه كلّ ذى اسف * يضطرّ غير حميد فاسل مختارا
بهدرستى برون آمدن از اندوه بهسوى او هر خداوند اندوه درمانده مىشود ، ناستوده برون آى از اندوه برگزيننده .
تكلّف الصّبر من خيم الكريم و ان * بات الاسى موقدا فى صدره نارا
هامش
( 1 ) . به قرينهء « بازگذاشته شود » در سطر بعد .