تلقى بك الحظّ لم تشرق بمنّته * و لا شرهت الى انعام مصطنع
پيش آرد ترا به بهره كه در گلوت نماند بمنت وى و حريص نشوى بهسوى نعمتدان پرورنده .
( 14 )
صدّ الغنى لك خير من تألّفه * كم بين هات - و ان اغنت - و بين دع
روى بگردانيدن از توانگرى ترا بهتر است از آموختن وى ، چند است ميان بيار - و اگرچه بىنياز گرداند - و ميان بمان .
الرّضى الموسوىّ :
مقام الفتى عجز على ما يضيمه * و ذلّ الجرىء القلب احدى العجائب « 1 »
مقيم شدن جوان عاجزى است بر آنچه بر وى ستم مىكند ، و خوارمندى مرد دلير دل يكى از عجبهاست .
اذا قلّ عزم المرء قلّ انتصاره * و اقلع عنه الضّيم دامى المخالب « 2 »
چو اندك شود عزم مردم ، كم شود داد ستدن وى و بازايستد از وى ستم خونآلود چنگال .
و ما جرّ ذلّا مثل نفس جزوعة * و لا عاق عزما مثل خوف العواقب « 3 »
و نكشد خوارمندى را چون تن ناشكيبا و بازنداشت عزمى را چو ترس از سرانجام كارها .
و قال ايضا :
احظى الملوك من الايّام و الدّول * من لا ينادم غير البيض و الاسل « 4 »
بابهرهترين پادشاهان از روزگار و از دولتها آنكس كه منادمت نمىكند جز شمشيرهاى سپيد يعنى زدوده و نيزهها .
و اشرف النّاس مشغول بهمّته * مدفّع بين اطراف القنا الذّبل « 5 »
و شريفترين مردمان مشغول است بههمّت خويش ، سبوخته ميان كرانههاى نيزهها پژمرده .
هامش
( 1 ) . رضى ، ج 1 ، ص 69 ، س 2 .
( 2 ) . رضى ، ج 1 ، ص 69 ، س 4 .
( 3 ) . رضى ، ج 1 ، ص 69 ، س 7 .
( 4 ) . رضى ، ج 2 ، ص 610 ، س 4 .
( 5 ) . رضى ، ج 2 ، ص 610 ، س 5 .