و فكّر رويدا هل تعدّنّ سالما * الى آدم ام هل تعدّ ابن سالم
و انديشه كن به آهستگى كه هيچ شمرى مرد سلامت مانده تا به آدم ، يا شمرى پسر سلامت ماندهاى .
( 85 ) و قال ايضا :
عجبت لمن جدّ فى شأنه * بحرّ الرّجاء و نار الامل
شگفت داشتم از آنكس كه جد كرد در كار خويش به گرمى اميد و آتش بدوس .
يؤمّل ما لم يقدّر له * و يضحك منه دنوّ الاجل
اميد مىدارد آنچه وى را تقدير كرده نشده ، و مىبخندد از وى نزديكى مرگ .
يقول : سافعل هذا غدا * و دون غد للمنايا عمل
مىگويد : بكنم اين كار را فردا ، و پيش از فردا است مر مرگها را كارى .
و قال ايضا :
يا جامعا للمال لا تأكله * يا ليت شعرى ما الّذى تأمله
اى ورزندهء مر خواسته را كه نمىخوريش ، اى كاشكى دانمى كه چه اميد مىدارى .
لا انت فى دنياك تحظى به * و لا الى آخرة تنقله
نه در جهان خويش بهرهمند شوى به دو ، و نه بدان جهان نقل توانى كرد او را .
هل هو الّا حجر صامت * يحظى به بعدك من يبذله
هست وى مگر سنگى خاموش كه بهرهمند شود به دو ، پس از تو آنكس كه بدهد وى را ؟
و قال ايضا :
انت فى دنياك هذى بين امواج المهالك .
تو در جهان خويش ، درين ، در ميان موجهاى هلاكى .
و يك يا غافل لم لا يخطر الموت ببالك .
واى بر تو اى غافل ، چرا گذر نمىكند مرگ بر دل تو ؟ !
و قال ايضا :