همچنين بود مرواريد در آب شور تلخ ، و نمىبود در آب خوشگوارنده .
جمال العرب الابيوردىّ :
الا يا صفىّ الملك هل انت سامع * نداء عليه للحفيظة ميسم ؟
هان اى صفى الملك ( يعنى مؤيد الملك اسمعيل كاتب ) هيچ شنونده هستى خواندنى را كه برين خواندن هست مر حميّت را داغى ؟
( 74 )
دعاك غلام من اميّة يرتدى * بظلّك فانظر من دعاك و من هم
خواند ترا جوانى از قبيلهء اميّه كه ردا مىسازد سايهء ترا ، نگر كه بخوانده است ترا ، و كيانند قبيلهء اميّه .
و قد لفّت الشّم الغطاريف عرقه * بعرقك و الارحام ترعى و تكرم
و برپيچيده است مهتران متكبّران سروران بيخ وى را بر بيخ تو ، و خويشها نگاهداشته مىشود و گرامى كرده مىشود .
ا ينبذ مثلى بالعراء و مارنى * بما اتوقّاه من الذّل يخطم
انداخته مىشود چو منى به دشت و بينى من به آنچه من خويشتن را نگاه مىدارم از وى از خوارمندى ، مهار برنهاده مىشود .
و من يحتلب درّ الغنى بضراعة * فللمجد اسعى حيث يحتلب الدّم
هركه فرود و شد شتر توانگرى را به خوارمندى از جهت بزرگى ، مىشتابم در آنجا كه خون بردوشيده مىشود .
فهل لك فى شكر يحدّث معرقا * بما راق من الفاظه الغرّ مشئم
چگونهاى تو در آزاديى كه حديث مىگويد عراقئى را به آنچه شگفت آورده است از لفظهاى خوب او مرد شامى .
و لو لا ارتفاع الصّيت لم يطلب الغنى * و انت بما يبقى لك الذّكر اعلم
و اگر بلند شدن آوازه نيستى طلب كرده نشدى توانگرى ، و تو به آنچه باقى گذارد ترا نامآوازه داناترى .