صدر الائمّة خطيب خوارزم يخاطب خوارزمشاه اتسز :
و الدّهر يهضمنى و كم من فاضل * مثلى يسئ به الزّمان فيصبر
و روزگار ستم مىكند بر من ، و چندا فاضلا چو من كه بد مىكند به دو روزگار ، وى شكيبائى مىكند .
اشكو الزّمان و لو تشاء شكرته * انت الزّمان فكن زمانا يشكر
گله مىكنم از روزگار ، و اگر خواهى تو آزادى كنم روزگار را ، توئى روزگار ، پس روزگارى باش كه آزادى كرده مىشود از وى .
مؤيّد الملك ابو اسمعيل الكاتب :
و قولوا لاخوانى ارى عهد ودّكم * كعهد الغوانى او كظل الغمائم
و بگوئيد دوستان مرا : مىبينم عهد دوستى شما همچو عهد زنان نغز يا چو سايهء ابرها .
و انّى ارامى الدّهر عنكم مدافعا * و ترموننى بالنّاقرات الكوالم
و بهدرستى من تير مىاندازم هميشه از شما بازدارنده ، و شما تير مىاندازيد مرا به تيرهاى زننده بر نشانه خستهكننده .
( 75 )
و بى عنكم ظفر الخطوب مقلّم * و اظفاركم قد انشبت فى محارمى
و به من از شما ناخن گردشهاى روزگار چيده است ، و ناخنان شما فرو برده شد در پوشيدگان من .
و اشجى عداكم بالحفاظ عليكم * و انتم شجى بين اللّهى و الحلاقم
و استخوان در گلوى دشمنان شما مىگيرانم ، به نگاهداشتن حقوق شما ، و شما استخوانيت درمانده ميان ملازه و ميان حلقوم .
الامير ابو الفضل الميكالىّ :
لقد كنت هيّاب المنيّة مرّة * اقول لها بعدا لظهرك مركبا
بودم من ترسان از مرگ ، بارى ، مىگفتم مر مرگ را : دورئى بادا مر پشت ترا جاى برنشستنى .