فقد صرت ممّا ملّ نفسى بقاءها * اذا عنّ موت قلت اهلا و مرحبا
بشدم من از سيرى تن از بقاء خويش چو پيش آيد مرگى ، بگويم بر خويشاوندان :
آمدى و به فراخى آمدى .
و قال ايضا :
الا من لنفس قد براها مصابها * و طال بمستنّ الخطوب انتصابها
هان كيست مر تنى را كه تراشيده وى را رسيدن رنجها به وى ، و دراز شد . . . در برپاى شدن وى .
و اجفان عين اسهرتها همومها * اذا ابخلت بالنّوم جاد انسكابها
و پلكهاى چشمى را كه بيدار گردانيد اين چشمها را انديشههاى او ، چو زفتى كند اين انديشهها به خواب جوانمردى كند ريختن اشكهاى آن چشم .
و اعلقها صرف الحوادث ريقة * بطىء على مرّ السّنين انقضابها
و در آويزان كرده است درو ، گردش روزگار حلقهء رسنى كه دير است بر گذر سالها گسستن او .
و اسلمها الاخوان الّا عصيبة * سينعب بالبين الوشيك غرابها
و ماندند اين تن را دوستان مگر گروهكى ، هماكنون بانگ خواهد كرد به جدائى زود ، زاغ اين گروهك .
ا انشد اخوان الصّفاء و قد خلت * و اقوت مغانيها و عزّ طلابها
مىبطلبم دوستان صاف را ، و خالى گشت و فيران شد سراىهاى ايشان ، و دشوار شد طلب كردن ايشان .
و بدلت ابدالا توافت عيوبها * و زرّت على خون الوفاء عيابها
و داده شد مرا بدلهائى كه تمام شده است عيبهاى ايشان ، و بربسته شد بر خيانت كردن وفا عيبهاى ايشان .
( 76 )
و غودرت فى شدق النّوائب مضغة * تحكّم فيها ماضغاها و نابها
و رها كرده شدم من در گوشهء دهن حوادث گوشت پارهاى كه حكم مىكند درين