ابيت على الصّخر المبارك باكيا * كما كانت الخنساء تبكى على صخر
شب مىگذارم بر سنگ مبارك ( يعنى حجر اسود ) گريان همچنانكه بوده است خنساء مىگريست بر صخر ( يعنى برادر او ) گفته شده بود : وى بشدّت بگريست .
و حين تخطّينا المناقب و ارتمت * بنا العيس تهوى فى مسالكها الغبر
و آنگاه كه گذشتيم از مناقب ( يعنى مواقف حج ، اسم وى است مناقب ) و چو تير بينداخت ما را ، اشتران مىرفتند در راههاى خاكآلود وى .
و شطّ باصحابى عن الابطح السّرى * و لطّ الجبال المشمخرّات بالسّتر
و دور كرد ياران مرا از وادى مكّه شب رفتن ، و در ميان دوران خويش گرفت كوههاى بلند پردهء كعبه را .
و قلت : الا اين الحطيم و زمزم ؟ * و مالى محجورا عن الرّكن و الحجر ؟ « 1 »
و بگفتم : كجاست حطيم و زمزم ؟ و چيست مرا در آنحال كه بازداشتم از ركن كعبه و از اندرون حطيم ؟
( 59 )
صفرت وراء الفوز صفرة مفلس * رأى يده صفرا من البيض و الصّفر
خسيسيدم وراى پيروزى چو خسيسيدن مرد درويش شدهاى كه بديد دست خويش را تهى از نقره و زر .
و قلت : لقلبى قد ملكتك مرّة * فما انت الّا طائر طار عن وكر
و گفتم : دل خويش را ملك كردم ترا يكبار ، نيستى تو مگر مرغى [ كه ] پريد از آشيانه .
و قال ايضا :
الا ابلغا امّ القرى و قطينها * تحيّة نفس ما تغبّ حنينها
هان كه برسانيد به مكّه و باشندگان وى تحيّت تنى كه گاهگاه نمىكند نالهء خويش ( يعنى پيوسته مىنالد ) .
تحن الى البطحاء حنّة واله * بنات اللّيالى اثكلتها قرينها
مىبنالد به وادى مكّه ناليدن زن بىعقل ، دختران روزگار بكشتند يار وى را .
هامش
( 1 ) . در ابيات فوق صنعت مراعاة النّظير به كار رفته است .