تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدائع الملح ( نوهاى نمكين ) ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
فتادم به دام بدبختى در دست طاهر ، فتادن سليك در دامهاى خثعم .
فها انا تحت الدّهر اخلق من قفا « 1 » * و من امّ اوفى دمنة لم تكلّم « 2 »
اينكم من زير روزگار خلق‌تر از قصيدهء قفا نبك و از قصيدهء امن امّ اوفى . ( 58 ) و قال ايضا :
و لمّا سرت عنك رأيت نفسى * و بين القلب و الرّجل اختصام
و چو برفتم من از تو بديدم تن خويش را ميان دل و پاى بوده است خصومتى .
فذاك يقول منك السّير عنه * و تلك تقول منك الاعتزام
اين مىگفت ( يعنى دل ) از توست رفتن از وى و آن مىگفت ( يعنى پا ) از توست عزم كردن . الامام جار اللّه العلّامة :
و لى نفس شبه اللّهيب تصعّدت * به زفرة كالنّار ذاكية الجمر
و مرا هست دمى ماننداك زبانهء آتش ، كه برآورد آن دم را ناله‌اى چو آتش برافروخته اخگرى .
يذيب مضامين الشّؤون بحرّه * فتجرى شآئيب الحميم على نحرى
مىگدازد آنچه در اندرون بندهاى است به گرماى خويش ، مىرود بارانهاى آب گرم بر سينهء من .
بكاء على ايّام مكّة انّ بى * اليها حنين النّاب فاقدة البكر
گريستنى بر ايّام مكّه به‌درستى بر من هست به‌سوى او نالهء اشتر پير گم كرده بچهء خويش را .
تذكّرت ايّامى بها فكأنّنى * قد اختلفت زرق الاسنّة فى صدرى
ياد كردم روزهاى خويش را در مكّه گوئى كه من از هر طرفى درآمدند سنان‌هاى كبود در سينهء من .
هامش
( 1 ) . اشاره است به قصيدهء امرىء القيس آنجا كه مىگويد : « قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل » معلّقات ، ص 22 . ( 2 ) . اشاره است به قصيدهء زهير بن ابى سلمى كه مىگويد : « امن امّ اوفى دمنة لم تكلّم » ، معلّقات ، ص 60 .