ميكرد و بخدمتكاريش كمر بسته بود و از او غفلت نميكرد اما دوست سوم برايش سنگينى ميكرد و به او اعتنائى نداشت كمترين دوستى و علاقه خود را به او واگذاشته بود .
بالاخره روزى آن مرد گرفتار شد بطورى كه نياز به آن دوستها پيدا كرد .
مأموران سلطان براى دستگيرى او آمدند . پناه بدوست اول خود برد گفت ميدانى چقدر براى من ارزش داشتى و خود را فداى تو كرده بودم امروز موقع احتياج من است چه كمكى به من ميتوانى بكنى ؟ جوابداد من دوست تو نيستم آنقدر دوست دارم كه به تو نميرسد امروز آنها براى من از تو بهترند ولى من فقط دو جامه به تو مىدهم كه خود را با آنها بپوشانى ( منظور كفن است ) .
از آنجا رفت پيش دوست دومش كه خيلى او را دوست ميداشت گفت ميدانى من چقدر ترا ميخواستم و به تو محبت ميكردم و سعى در خوشى تو داشتم امروز نيازمندم و از تو درخواست كمك دارم چه ميتوانى انجام دهى ؟ گفت من گرفتار كارهاى خود هستم و نميتوانم براى تو كارى بكنم بفكر خود باش آن محبت و دوستى كه بين ما بود از هم گسيخت و راه من غير راه تو است فقط من ميتوانم چند گامى با تو همراهى كنم و از پى تو بيايم كه برايت سودى ندارد و بعد به كار خود بپردازم كه برايم بيشتر اهميت دارد .
رفت پيش دوست سوم كه او را تحقير ميكرد و مخالفش بود و توجهى در هنگام فراخى و آسايش به او نداشت گفت من از تو شرمندهام اما نيازمندى مرا بسوى تو كشانده چه كمكى به من ميكنى ؟ گفت من با تو مواسات و برابرى ميكنم و در حفظ تو ميكوشم و هرگز غفلت نمىورزم مژده باد ترا و خوشحال باش كه من تو را وانميگذارم و نه رهايت ميكنم . بىتوجهى سابق و كارهائى كه نسبت به من كردهاى موجب افسردگيت نشود . من سابقه دوستى تو را ميدانم و كمال محبت را به تو ميكنم . تازه به همين قانع نشدم براى تو و شروع كردم برايت تجارت كردن و سود بسيار زيادى برايت اندوختهام . امروز چندين برابر آنچه به من دادى در اختيارت ميگذارم . و اميدوارم بتوانم رضايت پادشاه را برايت فراهم كنم و از اين گرفتارى نجاتت بخشم .
آن مرد گفت نميدانم از كداميك حسرت و ندامت بيشتر داشته باشم بر كوتاهى كه نسبت بدوست صالح خود كردهام يا محبتهاى بىجا و فعاليتهاى بىموردى
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٤٧