احراز كنى . فردا صبح لباسهاى وزارت را از تن خارج كن و ارزانترين لباس عابدان را بپوش و سر خود را بتراش و برو بدرگاه پادشاه . وقتى شاه از وضع تو مطلع شود ترا خواهد خواست و سؤال مىكند چرا به اين صورت درآمدهاى ؟ در جواب بگو اين همان راهى است كه مرا ترغيب به آن ميكرديد و صحيح نيست كسى راهنمائى كند ديگرى را به عمل نيكى و خودش آن كار را نكند . آنچه شما ديروز توضيح ميدادى بعقيده من بصلاح و خير ما است و بهتر از گرفتاريهاى سلطنت است اينك اگر مايلى شما هم مانند من بشو . وزير همه اين دستورات را به كار بست . پادشاه رنجى كه از او داشت از دل زدود و به او خوشبين شد .
بعد دستور داد تمام متدينين و عابدان را از مملكت خارج كنند و آنها را تهديد بقتل نمود . آنها فرار اختيار نموده و هر چه مىتوانستند خود را مخفى ميكردند .
يك روز پادشاه براى شكار خارج شد از دور دو نفر را ديد . فرستاد آنها را بياورند وقتى آمدند ديد دو نفر عابدند . گفت چرا شما از مملكت من خارج نشدهايد گفتند فرستادههاى شما پيش ما آمدند و ما در حال خارج شدن بوديم . گفت چرا پياده ميرويد .
جوابدادند ما ناتوان و ضعيف هستيم وسيله سوارى و زاد و توشهاى نداريم و قدرت فرار جز به همين صورت نداريم . پادشاه گفت هر كس از مرگ بترسد بدون مركب با سرعت فرار مىكند گفتند ما از مرگ نميترسيم و هيچ چيز به نظر ما خوشايندتر از مرگ نيست .
پادشاه گفت چطور شما از مرگ نميترسيد مگر نگفتيد وقتى مأمورين ما آمدند شما عازم خروج بوديد مگر همين ترس از مرگ نيست . گفتند فرار از مرگ بواسطه ترس نبود خيال نكنى كه ما از تو ميترسيم ولى ما ميخواستيم ترا كمك نكنيم به كشتن خود و موجبات كشته شدن خويش را بدست تو فراهم ننمائيم . پادشاه ناراحت شد و دستور داد آنها را در آتش بياندازند و امر كرد تمام عابدان را در هر جا ديدند بسوزانند رؤساى بتپرستان در پى متدينين افتادند و هر جا آنها را مىافتند به آتش ميسوختند . به همين جهت سوزاندن در هند يك سنت و روش معمولى شد . در تمام هندوستان عده معدودى باقى ماندند كه خارج نشدند و در انزوا و پنهانى بسر مىبردند شايد بتوانند بدين وسيله مردم را كمكم راهنمائى كنند .
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 339
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٣٩