كه اين نقشه در شاه اثر مىكند ، شاه گفت اگر اين مطلب را در او مشاهده كنم سؤال ديگرى از او نخواهم كرد . وزير وارد شد .
شاه به او گفت تو ميدانى كه من چقدر حريص به ملك و مملكت و دنيادارى بودم ولى بالاخره فكرى در مورد گذشته كردم ديدم هيچ فايدهاى نبردهام و آينده نيز مانند گذشته خواهد بود و به زودى تمام اين قدرت و مملكت از دستم خواهد رفت كه ديگر برايم بهرهاى ندارد تصميم دارم از امروز به مقدار فعاليتى كه در راه دنيا كردهام براى آخرت كوشش نمايم و در جرگه عبادت پيشگان درآيم و سلطنت را به اهل آن و علاقمندانش بسپارم نظر تو چيست ؟ وزير از تصميم شاه بسيار خوشحال شد بطورى كه خوشحالى از چهره او آشكار ديده ميشد و در جواب پادشاه گفت بقيه عمر گرچه عزيز و گرانبها است واقعا بايد در اين بقيه در جستجوى سعادت بود و در گذشته گرچه قدرت و موقعيتى عالى كسب كردهاى ولى موقعيتى است كه شايسته است انسان از آن دست بردارد خوب تصميمى گرفتهاى من اميدوارم كه جمع بين دنيا و افتخار آخرت بنمائى . اين سخن او بر پادشاه سخت گران آمد و بسيار بر دل او اثر گذاشت وزير نيز متوجه ناراحتى و خشم پادشاه شد .
وزير از پيش شاه به خانه مراجعت نمود اندوهگين و محزون نميدانست چه كس و با چه وسيله براى او دام گستردهاند و راه خلاصى از خشم شاه را نمىجست . آن شب را تا به صبح نخوابيد . ناگهان بيادش آمد از آن مرد زمينگير كه مدعى بود كلام را اصلاح مىكند دستور داد او را بياورند . وقتى آن مرد را آوردند . گفت تو ميگفتى من سخن سازم ؟ گفت صحيح است نيازى به كار من پيدا كردهاى ؟ گفت آرى ، از وقتى من وزير اين پادشاه شدهام تا كنون هيچ وقت بر من خشم نگرفته چون ميدانست كه من خيرخواه اويم و او را بر خود و تمام مردم مقدم ميدارم تا ديروز كه سخت نسبت به من خشمگين شده خيال نميكنم ديگر نسبت به من خوشبين شود .
آن مرد پرسيد اين خشم آيا علتى هم داشته ؟ گفت آرى ديروز مرا خواست و چنين و چنان گفت و من هم در جواب او اين حرفها را زدم گفت درست است از همين جا سخن خراب شده كه من ان شاء الله آن را درست ميكنم .
پادشاه خيال كرده تو مايلى او از سلطنت كناره بگيرد و تو خود مقام او را
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٣٨