بالغ شد سخنى به زبان نياورند كه موجب ترس و هراس او باشد تا مبادا اين حرفها او را متوجه دين و عبادت كند و كاملا مراعات نمايند و مراقب يك ديگر در اين امور باشند . اين پيشآمد بيشتر پادشاه را نسبت به متدينين بدبين و كينهتوز كرد از ترس اينكه فرزندش در اين راه بيافتد .
پادشاه وزيرى داشت كه تمام امور مملكت را اداره مينمود و اهل خيانت و دروغ و پنهان كارى نبود و هرگز تمايلات خويش را بر صلاح مملكت و شاه مقدم نمىداشت و كوتاهى و تقصيرى در اين رابطه نمىكرد در ضمن اين وزير مردى خوش اخلاق و زبانآور و نيكوكار بود كه مردم او را دوست ميداشتند فقط اطرافيان شاه بودند كه به او حسد مىورزيدند و موقعيت وزير براى آنها گران بود و نميتوانستند او را تحمل كنند .
روزى پادشاه بهمراه همان وزير براى شكار از شهر خارج شد در ميان درهاى رسيد به مردى كه از دو پا فلج شده بود در زير درختى افتاده بود و نميتوانست حركت كند . وزير از او جريان گرفتاريش را پرسيد در جواب گفت حيوانات درنده مرا به اين روز افكندهاند . دل وزير به حال او سوخت . مرد زمينگير گفت مرا با خود به منزل خويش ببر از جانب من سود خواهى برد .
وزير گفت من ترا مىبرم گرچه سودى برايم نداشته باشى اما اين سودى كه وعده ميدهى چيست ؟ صنعتگرى يا كار مهمى از تو برميآيد . گفت آرى من سخن سازم .
وزير پرسيد چگونه سخن سازى ؟ گفت اگر سخنى عيب و ايرادى داشته باشد آن را اصلاح ميكنم تا موجب فساد نشود . وزير به حرف او اعتنائى نگذاشت ولى دستور داد او را بمنزلش ببرند و دستور داد مراقبت كامل از او بنمايند .
بالاخره دوستان پادشاه همه تصميم گرفتند بيك وسيلهاى پادشاه را بر اين وزير خشمگين كنند و نقشهاى طرح كردند به اين صورت كه به شاه گفتند اين وزير ميخواهد سلطنت را پس از تو صاحب شود به همين جهت جانب مردم را دارد و پيوسته در فكر برانداختن تو است اگر مايلى راستى و صحت حرف ما را بيازمائى به او بگو من مايلم سلطنت را رها كنم و در سلك و راه عبادتكنندگان و دينداران درآيم ببين از اين پيشنهاد تو چقدر خوشحال مىشود . آنها اطلاع داشتند كه وزير متمايل به ترك دنيا و زهد و پارسائى است و به زاهدان علاقمند است . يقين داشتند
بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 337
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٣٧