تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
پسر پادشاه رشدى عالى از نظر جسمى و كمال فهم و علم نمود اما او را فقط بآداب پادشاهى وارد كردند و سخن از مرگ و نيستى و زوال به گوش او نرسيده بود ولى داراى حافظه بسيار عجيبى بود . پدرش نميدانست از اين نبوغ فرزند خود شاد باشد يا ناراحت ، چون ميترسيد بالاخره اين فهم و كمال او را بكشاند به طرف نسك و عبادت كه راجع به او پيش‌بينى شده بود . وقتى پسرك متوجه شد او را در اين شهر نگه داشته‌اند و اجازه خارج شدن به او نميدهند به شك افتاد ولى چيزى نگفت با خود گفت اينها صلاح مرا بهتر ميدانند بالاخره سنش زياد شد و تجربه و علم آموخت گفت اينها بر من فضيلتى ندارند كه اختيارم را بدستشان بدهم تصميم گرفت كه با پدر خود در اين باره صحبت كند كه چرا نميگذارند خارج شود . ولى به اين نتيجه رسيد كه اين كار بدستور خود شاه است و هرگز او واقع مطلب را نخواهد گفت اما بايد از راه صحيح نسبت به اين جريان اطلاع حاصل كند . در ميان خدمت‌كاران او مردى بود از همه مهربانتر . پسرك نيز به او انس و علاقه‌اى داشت . با خود گفت بايد از طريق او كسب اطلاع نمود . بيشتر به او اظهار علاقه و انس كرد . يك شب پسر پادشاه با كمال ملاطفت شروع بصحبت با آن مرد كرده تشويق و هراس را در او بوجود آورد . گفت من خيال ميكنم پس از پدرم وارث تخت و تاج شوم و تو بيكى از دو صورت خواهى بود يا بزرگترين شخصيت خواهى بود يا بدبخت‌ترين مردم . گفت چرا بدترين مردم ، گفت بواسطه اينكه امروز از من مطالبى را مخفى ميكنى كه فردا از ديگران آن را مىفهمم و موجب انتقام از تو به بدترين صورت خواهد شد . خدمتكار متوجه شد كه راست ميگويد و مايل گرديد كه نسبت به او وفادارى كند به همين جهت جريان منجمان را برايش توضيح داد و ترس پدرش را از اين جهت بيان نمود . پس از او تشكر نمود و جريان را مخفى كرد تا پدرش بديدن او آمد . به پدر خود گفت پدر جان گرچه من يك كودكم ولى در خود مىيابم از تغيير و دگرگونى حالم كه متوجه آنچه مىيابم باشم و آنچه را نميدانم در پى اطلاع از آن باشم . من ميدانم به اين وضع نخواهم ماند و تو نيز همين طور نمىمانى و تا ابد اوضاع به اين صورت باقى نيست و روزگار وضع شما را تغيير ميدهد اگر سعى كنى كه زوال و