تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 75 ) ( مواعظ امامان ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
سالگى و مشابه آن . سؤال كرد پس از پيرى چيست ؟ گفتند مرگ گفت پس اجازه نميدهند شخص هر چه مايل باشد زندگى كند گفتند نه و به زودى دچار اين ناتوانى مىشود . پسر پادشاه گفت ماه سى روز است و سال 12 ماه و آخر عمر صد سال چقدر يك روز بيك ماه نزديك و ماه بسال نزديك است و سال با شبهاى عمر انسان . از راه برگشت و اين سخن را مرتب با خود تكرار ميكرد . آن شب را تا صبح نخوابيد دلى زنده و بيدار داشت و چنان درك كرده بود كه غفلت او را نمىگرفت حزن و اندوه او را گرفت و دل از دنيا و لذتهاى دنيا بركند ولى به ظاهر با پدر مدارا ميكرد و پيش او تظاهر بخوشى مينمود و پيوسته گوش بسخن هر گوينده ميداد تا شايد از گفتار ديگران راهى بيابد كه موجب رهائيش از اين گرفتارى شود . روزى در خلوت با همان خدمتكار خود كه اسرارش را ميدانست بصحبت پرداخته گفت : آيا كسى را ميان مردم مىشناسى كه مثل ما نباشد . گفت آرى گروهى را عابد مينامند كه آنها دنيا را رها كرده و دل بآخرت بسته‌اند و حرفهائى ميزنند كه من نميدانم اما مردم دشمن آنهايند و ميسوزانند آنها را و پادشاه ايشان را از مملكت خارج كرده . فعلا كسى را نمىشناسد كه معرفى نمايد چون خود را مخفى كرده‌اند و منتظر فرج و چاره هستند . اين يك سنتى است ميان دوستان خدا كه در دولت ستمگران چنين هستند از شنيدن اين حرفها در اندوه شديدى فرو رفت و پيوسته در انديشه بود و مثل كسى كه گمشده‌اى داشته باشد همى در جستجو بود و ميان شهرها و اطراف شهرت يافت كه با كمال عقل و فراست و فهم به دنيا بىميل است و دنيا در نظرش ارزشى ندارد . اين جريان به گوش مرد عابدى در سرانديب بنام بلوهر رسيد مردى پارسا و حكيم و عابد بود . سفر دريا را از پيش گرفت تا به سولابط رسيد با لباس تاجران بدرب خانه پسر پادشاه آمد . پيوسته رفت و آمد ميكرد تا بفهمد چه كسى در ارتباط با پسر پادشاه است و مورد توجه اوست بالاخره همان مرد خدمتكار را يافت و از او تعقيب نمود تا در جاى خلوتى او را يافت . گفت من تاجرى از اهالى سرانديب هستم چند روز است كه آمده‌ام و مال التجاره بسيار نفيسى دارم يك شخص مورد اعتماد مىجستم بالاخره ترا انتخاب كرده‌ام . متاع من از كبريت احمر بهتر است . موجب بينش كورها و شنوائى كرها و