منزلها كه بار سنگينى داشت خود را به زمين انداخت و دست پا ميزد نزديك بمرگ بود غلامها رفتند كه بارهايش را بردارند يادم از فرمايش امام آمد مقدارى خوراك خواستم هنوز بيش از هفت لقمه به او نداده بودند كه با بار از جاى حركت كرد .
پسر بطائنى از پدرش نقل كرد كه گفت وارد مدينه شدم سخت مريض بودم بطورى كه هر كس مىآمد نميشناختم به علت تب شديدى كه داشتم حواس خود را از دست داده بودم اسحاق بن عمار گفت سه روز در مدينه ماندم يقين داشتم كه تو ميميرى خواستم در نماز و دفنت شركت كنم ولى بعد از رفتن او من به هوش آمدم بدوستانم گفتم كيسه پولم را بگشائيد و صد دينار بيرون آوريد بين دوستان تقسيم كنيد حضرت موسى بن جعفر برايم ظرف آبى فرستاد . آورندهء ظرف گفت حضرت موسى بن جعفر فرموده اين آب شفاى تو است ان شاء اللَّه بياشام همين كه آب را آشاميدم حالم خوب شد و آن ناراحتى معده كه داشتم بر طرف گرديد . خدمت موسى بن جعفر رفتم فرمود على چند مرتبه اجل تو را فرا رسيد .
بجانب مكه رفتم در آن حال اسحاق بن عمار را ديدم گفت به خدا قسم سه روز در مدينه ماندم يقين داشتم تو خواهى مرد بگو ببينم چه شد من كار خود را به او گفتم و توضيح دادم كه حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود خداوند چند مرتبه به من عمر تازه داده و گرفتار اين ناراحتى شدهام گفتم اسحاق او امام پسر امام است با اين دليلها ميتوان امام را شناخت .
رجال كشى : اسماعيل بن سلام و فلان بن حميد گفتند : على بن يقطين از پى ما فرستاده گفت دو شتر بخريد اين پولها و نامهها را برسانيد در مدينه بموسى ابن جعفر عليه السّلام سعى كنيد از جاده كناره بگيريد تا كسى متوجه شما نشود .
گفت وارد كوفه شديم دو شتر خريديم و زاد و توشه تهيه نموده به راه افتاديم پيوسته از جاده فاصله داشتيم بالاخره رسيديم به بطن الرمه ( منزلى است از بصره به طرف مدينه ) .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 30
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٠