تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
شترها را بستيم براى آنها علوفه ريختيم نشستيم غذا خوردن در همين بين سوارى رسيد كه بهمراه او غلامى بود تا نزديك شد ديديم موسى ابن جعفر عليه السّلام است حركت كرده سلام نموديم ناقه‌ها و پولها را تقديم نموديم از آستين خود چند نامه خارج نموده بما داد . فرمود : اين جواب نامه‌هاى شما است . عرضكرديم : آقا زاد و توشه ما كم است اگر اجازه دهى وارد مدينه شويم حضرت رسول را زيارت كنيم و توشه نيز برداريم . فرمود : خوراكى شما را ببينم هر چه داشتيم نشان داديم با دست آنها را زير و رو نموده فرمود : اين خوراكى ، شما را بكوفه مىرساند و پيغمبر را هم زيارت كرديد من نماز صبح را با آنها در مدينه خوانده‌ام تصميم دارم نماز ظهر را با آنها در مدينه بخوانم در پناه خدا برگرديد . رجال كشى : شعيب عقرقوفى گفت : حضرت موسى بن جعفر قبل از اينكه چيزى بگويم فرمود : فردا يكنفر از اهالى مغرب ترا خواهد ديد و از من ميپرسد به او بگو به خدا قسم موسى بن جعفر امامى است كه حضرت صادق تعيين نموده وقتى از مسائل حلال و حرام پرسيد از طرف من جواب بده . عرضكردم : آقا چه نشانه‌اى دارد ؟ فرمود : مردى سفيد قد و فربه است بنام يعقوب وقتى ترا ديد هر چه پرسيد جوابش را بده او بزرگ فاميل خود حساب مىشود ، اگر علاقه داشت مرا ببيند او را بياور . شعيب گفت : من مشغول طواف بودم كه مردى بلند قد و فربه گفت : ميخواهم از تو سؤالى در بارهء امامت بكنم . گفتم : چه كسى ؟ گفت : فلانى پرسيدم اسم تو چيست ؟ گفت : يعقوب . گفتم : اهل كجا هستى ؟ گفت : مردى از اهالى مغربم پرسيدم از كجا مرا شناختى ؟ گفت : در خواب به من گفتند شعيب را ملاقات كن و هر چه مايلى از او بپرس پيوسته جوياى تو بودم تا نشانت دادند گفتم : همين جا بنشين تا طوافم تمام شود پس