گفتم : اين پسر با كنيز صاحب فرزند پدر خود همبستر شده پدرش دستور داده وصيت كرده كه به او ارث ندهم من به او ارثى نميدهم ، رفتم بمدينه خدمت موسى بن جعفر و جريان را عرضكردم ، از ايشان پرسيدم فرمود : ارث به او نده به همين جهت چيزى به او نميدهم .
گفت : تو را به خدا ابو الحسن موسى بن جعفر فرموده ، گفتم : آرى . سه مرتبه مرا قسم داد گفتم آرى . گفت : هر چه دستور داده انجام ده گفته صحيح آن است كه او بگويد . مرد وصى گفت : پس از چندى مبتلا بديوانگى شد . حسن بن على شاء گفت : من او را در حال ديوانگى ديدم .
خالد گفت : رفتم خدمت موسى بن جعفر آن جناب در صحن حياط خود نشسته بود سلام كرده نشستم ، تصميم داشتم بايشان عرض كنم كه يكى از دوستان از او درخواستى نمودم حاجت مرا انجام نداد .
در اين موقع توجه به من نموده ، فرمود : شايسته است هر كدام از شما لباس تازهاى پوشيده دست بر آن بكشيد و بگوئيد : « الحمد للَّه الذى كسانى ما اوارى به عورتى و اتجمل به بين الناس » وقتى از يك چيزى خوشش آمد چنين از آن حرف نزند اين كار او را كوچك مىكند ، اگر از برادر دينىاش حاجتى خواست امكان نداشت انجام دهد جز به نيكى از او ياد نكند خداوند بقلب او خواهد انداخت و حاجتش را بر مىآورد .
من سر بلند كرده گفتم : «
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ *
» به من توجه نموده فرمود : آنچه گفتم انجام ده .
هشام بن حكم گفت : تصميم داشتم كنيزى را در منى بخرم ، نامهاى خدمت موسى بن جعفر عليه السّلام نوشتم و از ايشان صلاحديد كردم ولى جواب نرسيد فردا آن جناب را ديدم سوار بر الاغ بود و رمى جمره ميكرد « 1 » نگاهى به من و به آن كنيز كه در بين كنيزان بود نمود ، سپس نامهاش رسيد كه اين كنيز اشكالى
هامش
( 1 ) ريگ زدن در منى .