نباشند من ميخواهم بوسيله آنها كارى را انجام دهم .
پنجاه نفر را فرستادند كه آشنائى با اسلام و زبان عرب نداشتند وقتى آمدند هارون آنها را گرامى داشت و احترام كرد ، پرسيد خداى شما كيست و پيامبرتان چه كسى است ؟ گفتند : ما خدا و پيامبر نمىشناسيم . آنها را وارد خانهاى كرد كه امام عليه السّلام در آنجا زندانى بود تا او را بكشند . هارون الرشيد از روزنه اطاق تماشا ميكرد .
همين كه چشم آنها به امام افتاد اسلحه خود را انداختند و بدنشان به لرزه در آمد به سجده رفتند گريه ميكردند از ترحم به امام . موسى بن جعفر عليه السّلام دست بر سر آنها ميكشيد به زبان خودشان با آنها صحبت ميكرد آنها اشك ميريختند .
هارون كه چنين ديد ترسيد فتنهاى بر پا شود فرياد زد و بوزير خود دستور داد آنها را خارج كنند . خارج شدند ولى عقب عقب مىآمدند باحترام امام سوار بر مركبهاى خود شده بدون اجازه به طرف مملكت خويش رفتند .
كافى : بزنطى از حضرت رضا عليه السّلام نقل كرد در حديث طولانى اگر نگهدارى خود از اوليائش نباشد و انتقام كشيدن از دشمنان براى دوستانش دشمنان چيره مىشود نديدى خدا با آل برمك چه كرد و چگونه انتقام موسى بن جعفر را گرفت و اولاد اشعث در چه خطرى قرار داشتند ، خداوند آنها را بواسطه ارادت بموسى بن جعفر عليه السّلام نگهداشت .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 229
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٢٩